اصلاح‌طلبان به رهبر سیاسی نیاز دارند نه رئیس‌جمهور

خاتمی نه، خاتمیسم آری

 

محمد قوچانی :هنوز دو هفته از انتخاب سیدمحمد خاتمی به ریاست جمهوری اسلامی ایران نگذشته بود كه سعید حجاریان در مقاله‌ای برای نشریه سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی عبرت‌های انتخابات دوم خرداد 76 را این‌گونه نوشت:
باید هرچه زودتر برای جنبش اجتماعی برخاسته در كوران انتخابات فكری كرد و ظرف سازمانی مناسب را برای نهادینه كردن این تحرك عظیم فراهم آورد. نباید تصور كنیم كار دیگر تمام شده و دنیا به كام شده است و لذا مردم باید به منزل رفته و به صورت تماشاچیان منفعل تا چهار سال بعد منتظر رقابت‌های انتخاباتی و وعده‌های ما باقی بمانند. باید مردم را سیاسی و در صحنه نگاه داشت. (عصر ما: 17 خرداد 76)


اكنون نزدیك به سه چهار سال از آن روزگار می‌گذرد. آیا استراتژی سعید اجرا شده است؟ آیا ظرف سازمانی مناسب برای جنبش اجتماعی برخاسته در كوران انتخابات دوم خرداد ایجاد شده است؟ آیا مردم به منزل نرفته و به صورت تماشاچیان منفعل و منتظر وعده‌های اصلاح‌طلبان درنیامده‌اند؟ آیا مردم سیاسی و در صحنه مانده‌اند؟
سعید حجاریان در عبرت‌های انتخابات مهم‌ترین گام در این زمینه را «تقویت نهادهای مختلف مدنی» .... «یعنی ایجاد یا گسترش تشكل‌های صنفی، راه‌اندازی و حمایت مطبوعات منتقد و مستقل، تقویت احزاب و جمعیت‌های سیاسی و اجرای سریع قانون شوراها» معرفی كرده بود. انتخابات شوراها البته در اسرع وقت برگزار شد و دولت اصلاحات بدان مفتخر شد اما در عمل همین نهاد مدنی به ظرفی برای جنبش اجتماعی رقیب اصلاح‌طلبی یعنی جریان اصول‌گرایی تبدیل شد و یك رییس‌جمهور بالفعل (محمود احمدی‌نژاد) و یك رییس‌جمهور بالقوه (محمدباقر قالی‌باف) را پرورش داده است. روشن است كه اصلاح‌طلبان بخصوص دولت اصلاحات می‌توانند به رقیب‌پروری و آزادمنشی افتخار كنند اما از منظر استراتژی سیاسی باید به این پرسش پاسخ دهند كه چگونه دوم خرداد در طول زمان از محتوا تهی شد، به ظرفی خالی بدل شد و رقیبی كه اهل دموكراسی نبود آن را پر كرد؟ 

چگونه شد كه از دل تكنوكراسی هاشمی‌رفسنجانی دموكراسی سیدمحمد خاتمی درآمد و از درون دموكراسی سیدمحمد خاتمی موبوكراسی محمود احمدی‌نژاد. اگرچه تبدیل و ارتقای فن‌سالاری به مردم‌سالاری قابل فهم است اما چرا مردم‌سالاری به عوام‌سالاری تبدیل شد؟
جواب را نمی‌توان به عوامل نهان و دست‌های پنهان و امدادهای غیبی عودت داد كه متاسفانه یا خوشبختانه مهم‌ترین دستاورد دموكراتیك اصلاح‌طلبان یعنی نهادشوراها در هر سه دوره خود از این امدادهای غیبی بری بوده است: مردم در دوره اول شوراها به اصلاح‌طلبان چك سفید دادند و در دوره دوم حتی اگر نگوییم به اصول‌گرایان رو كردند در شرایطی كاملاً دموكراتیك (بدون هیچ رد صلاحیت) از اصلاح‌طلبان روی گرداندند و در دوره سوم به فهرستی رای دادند كه تركیبی از مشهورین و متخصصین بدون گرایش سیاسی و جناحی بودند و كم و بیش و حتماً بیش از آن چه تصور می‌شود عقل‌گرایانه و اعتدال‌گرایانه رای دادند. فرض كنیم انتخابات دیگر همه در معرض امدادهای غیبی‌اند؛ چرا در شوراها هنوز مردم به اصلاح‌طلبان چك سفید نمی‌دهند؟


واقعیت را اما باید در جای دیگر جست: اصلاح‌طلبان تا پیش از دوم خرداد 1376 یك جناح سیاسی بودند. جناح سیاسی نه حزب است و نه جنبش اجتماعی. بخشی از حاكمیت است كه بر سر دستیابی به دولت و مجلس با بخش‌های دیگر حاكمیت رقابت می‌كند. اصلاح‌طلبان كم و بیش از انتخابات مجلس سوم به فكر هویت مستقل برای خود افتادند و اگرچه دفتر تحكیم وحدت در انتخابات مجلس دوم نیز ساز جدا زده بود اما با تاسیس مجمع روحانیون مبارز ستون فقرات این جناح شكل گرفت و به تدریج انجمن‌های سیاسی صنفی آن (مانند انجمن اسلامی مهندسان، معلمان، مدرسین دانشگاه‌ها، جامعه پزشكی و ...) حول این مجمع سیاسی مذهبی و نیز سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی گرد آمدند. این جناح سیاسی به‌تدریج سهم خود را در حاكمیت از دست داد و در فقدان كاریزمای خود یعنی امام خمینی رو به افول رفت. برخی از مدیران آن نیز حول كاریزمای جدیدی یعنی هاشمی‌رفسنجانی جمع شدند كه چون از ارزش‌های جدید (مانند توسعه) دفاع می‌كرد چندان با جناح سیاسی سابق نسبتی نداشت بلكه برای مدت كوتاهی علیه آن بود. درگذشت سیداحمد خمینی جناح خط امام (نام سابق جناح اصلاح‌طلب) را بیش از پیش تضعیف كرد و به محاق برد. دوم خرداد 1376 به صورت ناگهانی اصلاح‌طلبان را صاحب یك كاریزمای تازه به نام سیدمحمد خاتمی كرد به گونه‌ای كه نفوذ هاشمی‌رفسنجانی نیز تحت‌الشعاع او قرار گرفت و از همین زمان افول اصلاح‌طلبان هم در افق دیده شد. 

اصلاح‌طلبان همان‌گونه كه در گذشته نتوانستند حمایت‌های سیاسی و معنوی امام‌‌خمینی را به نهاد تبدیل كنند و با درگذشت رهبر انقلاب اسلامی از حاكمیت كنار گذاشته شدند، موقعیت سیاسی و اجتماعی سیدمحمد خاتمی را نیز به نهاد تبدیل نكردند و پس از پایان دوره ریاست‌جمهوری او از حاكمیت كنار رفتند یا كنار گذاشته شدند. اما چگونه می‌توان یك سرمایه سیاسی (مانند سیدمحمد خاتمی) را به نهادی سیاسی تبدیل كرد؟
ظاهراً مجمع روحانیون مبارز با ایجاد تشكلی صنفی سیاسی مذهبی و حزب‌ مشاركت با ایجاد تشكل سیاسی روشنفكری سرمایه‌هایی مانند امام‌خمینی یا سیدمحمد خاتمی را به نهاد تبدیل كرده‌اند. اما هیچ یك از این دو نهاد نتوانسته‌اند چتری فراگیر برای همه اصلاح‌طلبان فراهم آورند و به‌خصوص جبهه مشاركت سیدمحمد خاتمی را به جای شخصیتی ملی و جبهه‌ای به چهره‌ای گروهی و ایدئولوژیك فرو كاسته است كه نقد آن نقد اصلاح‌طلبی قلمداد می‌شود.

سید محمد خاتمی در سال 1376 تنها عضو مجمع روحانیون مبارز نبود. در آن روزگار كه هنوز جبهه مشاركت شكل نگرفته بود، جناح خط امام یا چپ اسلامی بر چند پایه و برمبنای الگوی كار جمعی فعالیت می‌كرد. واقعیت این است كه احیاگر جناح چپ در آن‌زمان و هدایتگر آن از ركود به فعالیت در درجه اول سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی بود. این سازمان پس از یك دوره انحلال، در آغاز دهه 70 احیا شد و با انتشار نشریه تاریخی عصر ما جناح چپ را از نظر تحلیلی آماده ورود به انتخابات (مجلس پنجم و بعداً ریاست‌جمهوری هفتم) كرد. در این زمان به‌جز انجمن‌های سیاسی اسلامی چپ‌گرا (ائتلاف خط امام) كمتر گروهی فعال بود. مجمع روحانیون مبارز در قهر سیاسی بسر می‌برد و روزه سكوت گرفته بود و دفتر تحكیم وحدت هنوز به جمع‌بندی‌ سیاسی نرسیده بود. موسسان جبهه مشاركت نیز یا با سازمان مجاهدین انقلاب همكاری می‌كردند (سعید حجاریان) یا در مراكز تحقیقاتی و تحصیلی داخل و خارج از كشور بودند (محسن میردامادی)

تحلیل‌های مجاهدین انقلاب و ترغیب‌های هاشمی رفسنجانی ابتدا مجلس پنجم را از انحصار راست درآورد و به تاسیس كارگزاران سازندگی منتهی شد و سپس به اتكای اقلیت مقتدر مجلس پنجم جناح چپ قصد كرد میرحسین موسوی را جانشین هاشمی‌رفسنجانی كند و با ناطق‌نوری رقابت كند. موتور این حركت همچنان مجاهدین انقلاب بودند اما هنگامی‌كه موسوی نیامد و خاتمی نامزد شد نقش روحانیون مبارز در كار بیشتر شد. در عین‌حال تردیدی نباید كرد كه ریاست جمهوری سیدمحمد خاتمی و تبدیل او به چهره‌ای كاریزماتیك فرآیندی شخصی یا حزبی نبود. اگر نبود تحلیل‌های مجاهدین انقلاب اسلامی، اگر نبود بدنه اجتماعی دفتر تحكیم وحدت، اگر نبود برنامه‌ریزی ستادی و رسانه‌ای كارگزاران سازندگی، اگر نبود چانه‌زنی‌ها و سخنوری‌های متهورانه رهبران روحانیون مبارز، اگر نبود 

نظریه‌پردازی‌های روشنفكران دینی و اگر نبود آرای تك‌تك شهروندانی كه به خاتمی رای دادند او هرگز رئیس‌جمهور نمی‌شد. اگر قائل به این برهان باشیم كه هر عملی را عكس‌العملی است كه می‌توان با فهم آن عكس‌العمل معنای عمل را فهمید تحولات پس از دوم خرداد دقیقا نشان می‌دهد چه كسانی خاتمی را رییس‌جمهوری كردند: هنوز سالگرد دوم خرداد نشده بود كه غلامحسین كرباسچی زندانی شد؛ هنوز از سالگرد دوم خرداد نگذشته بود كه دفتر تحكیم وحدت در حادثه 18 تیر در معرض فروپاشی قرار گرفت؛ هنوز دوره اول دولت خاتمی تمام نشده بود كه سعید حجاریان ترور شد و سپس عباس عبدی و هاشم آقاجری و عمادالدین باقی و محسن كدیور و اكبر گنجی و ... به زندان رفتند و رئیس دولت اصلاحات حتی در برابر بازداشت وزیرش عبدالله نوری سكوت كرد. می‌دانیم كه رئیس‌جمهور مقام اول كشور نیست و حوزه اختیارات او محدود است. می‌دانیم كه خاتمی نباید هزینه رفتارهای سیاسی فردی را بدهد.
 

می‌دانیم كه مصلحت در سیاست از حقیقت برتر است. اما مگر خاتمی فقط رییس‌جمهور بود؟ مگر او به قصد رییس‌جمهوری در سال‌های 1375 و 1376 وارد انتخابات شده بود؟ می‌گویند سیدمحمد خاتمی قصد رهبری اصلاحات را نداشت اما مگر نمی‌گویند كه او می‌خواست با شركت در انتخابات و كسب رای اندك اما متناسب رهبر حزب اقلیت شود؟ سیدمحمد خاتمی برای رای‌دهندگان دوم خرداد 1376 نه یك تكنوكرات و مدیر و بوركرات كه یك دموكرات و روشنفكر بود كه از حقوق مخالفان دفاع می‌كرد.


قصد داوری اخلاقی درباره خاتمی نداریم كه او از نظر سلامت مالی و خلقی در زمره پاك‌ترین رجال سیاسی معاصر ایران است؛ تردیدی هم نداریم كه دل خاتمی از بازداشت‌ها و توقیف‌ها بدرد می‌آمده اما داوری سیاسی درباره خاتمی ضروری است. داوری سیاسی به معنای ارزیابی توان یك رهبر سیاسی در متناسب ساختن سود و زیان فعالیت‌های سیاسی. اجازه دهید بار دیگر به سعید حجاریان رجوع كنیم: دو سال قبل از دوم خرداد در دهم خرداد 1374 سعید در عصر ما، ارگان مجاهدین انقلاب به طرح شاخص‌های ناهنجاری‌های رفتار سیاسی پرداخته بود. اولین ناهنجاری ابهام و سیالیت بود: «موضع‌گیری‌های برخی جریانات سیاسی به قدری مغشوش و ضد و نقیض است كه انسان شك می‌كند كه آیا این جریانات وحدت رهبری و برنامه و مرامنامه و اساسنامه دارند یا جبهه‌ای با طیف‌های رنگارنگ سیاسی هستند» و این همان ناهنجاری سیاسی عصر خاتمی بود كه البته همه ما در آن شریك هستیم اما سیدمحمد خاتمی شریك اول آن است. این حق خاتمی بود كه از اصلاح‌طلبان بخواهد رفتارهای فردگرایانه پیشه نكنند اما اول باید روشن می‌شد رفتار جمعی را چه كسی و كجا تعیین می‌كند؟ عقل جمعی اصلاح‌طلبان كجا بود؟ حتی اگر ولایت سیاسی خاتمی را قبول كنیم، نص صریح نظرات او كجا بود تا تندرو از میانه‌رو جدا شود؟ فروریزی دامنه‌های اصلاح‌طلبی از جنبش دانشجویی تا جریان روشنفكری و سپس گروه‌های سیاسی حامی خاتمی تا جایی ادامه یافت كه در پایان راه حتی وزرای محافظه‌كار خاتمی، تندرو خوانده شدند و در انتخابات مجلس هفتم ردصلاحیت شدند و اكنون جز خود خاتمی همه اصلاح‌طلبان، تندرور خوانده می‌شوند و این فقط ترفند رقیب نیست، فقدان تعریف رفیق هم هست.

ناهنجاری دوم بی‌تجربگی سیاسی است: «قریب به اتفاق جریانات سیاسی كشور فاقد حداقل‌هایی از تجربه سیاسی هستند. این جریانات در بهترین حالت پس از انقلاب و در پرتو حمایت‌های خاصی به وجود آمده‌اند و در میان آنها كادر حرفه‌ای سیاسی كمتر به چشم می‌خورد» آیا امروز جز اصلاح‌طلبان مصداق دیگری برای این ناهنجاری وجود دارد؟ سعید حجاریان در سال 1374 محافظه‌كاران را مصداق بی‌تجربگی سیاسی می‌دانست اما در فاصله سال‌های 84-1376 كدام جریان سیاسی: 1- با نزاع در شورای شهر تهران آن را و سپس همه قدرت را نه با زور كه با رای مردم از دست داد؟ 2- لایحه‌هایی موسوم به لوایح دوقلو را به مجلس ارائه كرد و آن را خط قرمز خود خواند و آن‌گاه هر دو را از مجلس بازپس گرفت؟ 3- به تحصن سیاسی در پارلمان و استعفای ناتمام در كابینه دست زد اما در نهایت تن به انتخابات مجلس هفتم و دولت نهم داد و قدرت را واگذار كرد و جز داغ رد صلاحیت بر پیشانی وكلا و وزرای خود چیزی به‌دست نیاورد؟ 4- به روزنامه‌نگاران و نیز روشنفكران آزادی نسبتاً مطلق بیان داد و آن‌گاه كه نهادهای قضایی و امنیتی این آزادی را سلب كردند هیچ طرحی و برنامه‌ای برای اعاده یا اداره آن نداشت؟ 5- رجال سیاسی درجه اول خود را یك به یك به اتهامات عدیده از كف داد به گونه‌ای كه برای جانشینی خاتمی جمعی از پیش رد صلاحیت شده بیش‌تر در دست نداشت و آنان كه تایید صلاحیت می‌شدند نیز به بیش از سه جناح تبدیل شدند و جناح رقیب را به‌قدرت رساندند. 

سومین ناهنجاری از نظر سعید حجاریان بی‌اصولی سیاسی است: «اگر تنها معیارهای پراگماتیستی راهنمای عمل سیاسی باشد و یك جریان سیاسی به تناسب موقعیت و به مقتضای منافع آنی و زودگذر خود تصمیم بگیرد ناچار خواهد شد یا از اساس خود را مقید به هیچ اصلی (جز مصالح آن) نداند یا در حین عمل دائماً از مواضع خود عدول كرده و برای راه انداختن چرخ امور جاری به روزمره‌گی و خرده‌كاری بپردازد.»

اگر سعید این مقاله را سال 1374 ننوشته بود شك می‌كردیم كه او درباره امروز اصلاح‌طلبان سخن می‌گفت. اصلاح‌طلبان كه در آغاز روشنفكرانی اتوپیایی بودند در گذر زمان به بوركرات‌هایی مصلحت‌گرا تبدیل شدند كه دست كارگزاران هاشمی‌رفسنجانی را از پشت بسته بودند. تردیدی نداریم كه دولت خاتمی در دولتمردی از دولت‌های دیگر (بجز دولت اول هاشمی‌رفسنجانی) كارآمدتر بوده است. مردم ما كه اكنون تجربه دولتمردی محمود احمدی‌نژاد را طی می‌كند معنای گرانی و رونق و رفاه اقتصادی و عزت و اعتبار جهانی را بهتر درك می‌كنند. اما مگر دولت خاتمی آمده بود كه در آمار از دولت هاشمی جلو بیفتد؟ اذعان می‌كنم كه دولتمردی جوهره سیاست است و روشنفكرمابی با دولتمردی برابر نیست اما توجیه‌گری حتی از دولتمردان هم پسندیده نیست. فرض كنیم كه روزنامه‌نگاران و روشنفكران در مطالبات خود تندروی كردند تدبیر آنان با چه كسی بود؟
 

روشنفكران اهل لابی و چانه‌زنی نیستند آیا دولتمردان اصلاح‌طلب نمی‌توانستند با تدوین قانون كتاب و مطبوعات و سینما به‌جای آن كه عصر اصلاحات به بهار فرهنگ تبدیل شود و زود به خزان برسد، از آغاز قوانینی ولو محافظه‌كارانه طراحی می‌كردند كه پایداری بیش‌تری داشته باشد؟ ای كاش تدبیری می‌شد كه به‌جای 80 روزنامه اصلاح‌طلب توقیف شده 8 روزنامه محافظه‌كار توقیف نشده اما مستقل و حرفه‌ای داشتیم. چرا كه معنای اصولگرایی سیاسی این نیست كه: «با خشك سری تمام، امور فرعی را نیز به سطح پرنسیپ‌ها و اصول بركشیم و دچار تصلب و جمود در رفتار سیاسی شویم. عالم سیاست عالم انعطاف و مصالحه و چانه‌زنی است و مقدس كردن همه چیز جز به بی‌عملی و تنزه‌طلبی سیاسی منجر نمی‌شود» 

و آخرین ناهنجاری سیاسی از نظر سعید حجاریان « ناپیگیری» است: «معمولا به واسطه خصال حداكثرطلبانه و ناكجاآبادگرایانه اهداف بسیار بلندی برای اعمال سیاسی خود انتخاب می‌كنیم بدون آن‌كه ابزارها و وسایل نیل به آنها را تدارك دیده باشیم. لذا در حین عمل دچار سرخوردگی و شكست‌های متوالی شده و هر عمل سیاسی را بی‌فایده می‌انگاریم و به زاویه انزوا می‌خزیم» همان‌گونه كه سیدمحمد خاتمی در مرحله دوم انتخابات مجلس هفتم به انزوا رفت و حتی نام یاران خاتمی را از فهرست یاران خود برداشت. همان‌گونه كه لوایح دوگانه را از مجلس ششم پس گرفت. همان‌گونه كه طرح هدفمند كردن یارانه‌ها را انجام نداد. همان‌گونه كه در پی‌گیری ماجرای قتل‌های زنجیره‌ای به معلول بیش از علت پرداخت. همان‌گونه كه در پی‌گیری حادثه كوی دانشگاه به سكوت بسنده كرد.

سیدمحمد خاتمی كه روزی نمی‌خواست رییس‌جمهور شود، كه روزی نمی‌خواست وزیر هاشمی‌رفسنجانی بماند، كه روزی چنان اصول‌گرا بود كه گوشه كتابخانه ملی را به دفتر وزیر ارشاد ترجیح داد از زمانی كه رئیس‌جمهور شد از قالب یك شخص درآمد و به یك راه تبدیل شد. هنوز سیدمحمدخاتمی برجسته‌ترین چهره ملی اصلاح‌طلبان است اما این بدین معنا نیست كه با یك فتوای سیاسی از سوی مفتیان سیاسی كه در احزاب پیرامون خاتمی گرد آمده‌اند از بازگشت به خاتمی دفاع كنیم. به نظر می‌رسد عالم‌ترین فرد نسبت به توان سیدمحمد خاتمی خود سید محمد خاتمی است. خاتمی مردی است شریف با آرمان‌های بلند و دانش قابل توجه و اخلاق پاك كه در دوره‌ای درخشان ایران را دگرگون كرد. ایران پس از انقلاب بدون تردید به دو دوره بعد از خاتمی و قبل از خاتمی تقسیم می‌شود.
 

اما این بدین معنا نیست كه نتوان دوره خاتمی را نقد كرد. ژنرال دوگل در فرانسه امروز شأنی معادل منجی و مؤسس جمهوری (پنجم) فرانسه را دارد. گلیست‌ها در فرانسه یك جناح و جبهه سیاسی هستند كه به پیروی از ژنرال دوگل شناخته می‌شوند و از 6 رییس‌جمهوری پنجم فرانسه 4 تن (دوگل، پمپیدو، شیراك و ساركوزی) گلیست بوده‌اند اما گلیست بودن به معنای پیروی بی‌چون‌وچرا از میراث دوگل نیست. برخی از این گلیست‌ها حتی بیش از ژنرال دوگل اصول گلیسم را اجرا كرده‌اند چنان كه نیكلاس ساركوزی اخیراً با تاسیس اتحادیه مدیترانه شكل تازه‌ای از استقلال‌طلبی دوگل را در برابر آمریكا به اجرا درآورده است. گلیسم به عنوان یك ایدئولوژی سیاسی اصول متصلب مذهبی ندارد اصول آن مانند ملی‌گرایی، استقلال‌طلبی، محافظه‌كاری و... تغییر نمی‌كنند اما فروع آن در معرض تحول قرار دارد. بدین معنا می‌توان خاتمیست بود بدون آن كه از بازگشت خاتمی دفاع كرد. می‌توان خاتمی را به عنوان یك رهبر سیاسی (نقشی كه از آغاز برازنده او بود) پذیرفت بدون آن كه به ریاست‌جمهوری دوباره او رای داد. خاتمی به عنوان یك رهبر سیاسی البته باید به اقتضائاتی تن دهد: مواضع روشن اتخاذ كند، عمل‌گرایی و اصول‌گرایی را توام كند، اهل مبارزه و معامله باشد و پی‌گیری پیشه كند. این خاتمی بیش از آن‌كه رئیس‌جمهور باشد باید رئیس‌جمهورساز باشد و اصول سیاسی اصلاح‌طلبی را تدوین كند.
 

نه اصولی كلی و روشنفكری چون عدالت و آزادی و قانون و توسعه كه اصول جزئی و عملی مانند شیوه دستیابی به قدرت و اداره دولت. خاتمی در این مقام یك سیاستمدار حرفه‌ای خواهد بود نه روشنفكر پاره وقت. همین تجربه خاتمی در انتخابات دوره سوم شوراهای شهر بود كه به اصلاح‌طلبان امید دوباره داد. امیدی كه متاسفانه با ناپی‌گیری اكنون كم‌رنگ شده و به‌صورت شكست انتخابات مجلس هفتم و شكاف انتخابات ریاست‌جمهوری آینده درآمده است: اگر برخی اصلاح‌طلبان بگذارند به‌جای پیروزی زودرس و نارس سرمایه‌های ملی اصلاح‌طبان به‌جای ورود به انتخابات ریاست‌جمهوری آینده به اصلاح سازمان سیاسی اصلاح‌طلبان بپردازند اگر آنان بیش از خود خاتمی به نامزدی او اشتیاق نشان ندهند و با ایجاد جو سیاسی و تزریق این باور كه راهی جز خاتمی نیست او را در برابر محذوری اخلاقی قرار ندهند و خاتمی بتواند رهبری سازمان سیاسی متحد اصلاح‌طلبان را برعهده گیرد حتی شكست بر ما شیرین خواهد بود. باز هم به سعید بازگردیم. به سال 1376 دو هفته پس از پیروزی دوم خرداد 1376 كه در عصر ما نوشت: «ما پس از شكست در انتخابات مجلس چهارم ضمن پذیرش این شكست و احترام گذاشتن به رای مردم روند انتقاد از خود را شروع كردیم و اگر اكنون شاهد موفقیت را درآغوش می‌كشیم به علت صبر و خط‌مشی صحیحی است كه در این چند ساله دنبال كرده‌ایم.
 

نفس توفیق در هر امری معمولا این توفیق را از آدمی سلب می‌كند كه به محاسبه و نقد رفتار خود بپردازد لذا هرچند در انتخابات هفتمین دوره ریاست جمهوری موفقیت عظیمی نصیب ملت، حامیان آقای خاتمی و طیف خط امام شده است اما این پیروزی نباید مانع انتقاد بی‌رحمانه این طیف از عملكردهای جاری در گذشته خود شود چرا كه باب توقیفات بعدی مسدود خواهد شد.»
شرایط سیاسی كشور به گونه‌ای است كه اصلاح‌طلبان باید با كمترین هزینه و بیشترین سود تكلیف خود را در انتخابات آینده ریاست‌جمهوری ادا كنند. اصول‌گرایان به شدت آماده هستند كه برای محمود احمدی‌نژاد جانشینی انتخاب كنند و در عین حال حاضر نیستند كه این جانشین از میان اصلاح‌طلبان باشد و اگر احساس كنند جانشین محمود احمدی‌نژاد یك اصلاح‌طلب (بخصوص سیدمحمد خاتمی) است ممكن است همگی پشت سر رئیس‌جمهور فعلی بسیج شوند. برفرض آن كه اقبال خاتمی فزون‌تر از هر كس دیگر باشد و بر فرض آن كه اختلاف آرای او با محمود احمدی‌نژاد (كه قطعی‌ترین نامزد انتخابات آینده است) به حدی ‌باشد كه امكان هرگونه امداد غیبی را از بین ببرد، تا زمانی كه سیدمحمد خاتمی گذشته اصلاح‌طلبان را ارزیابی نكند و مردم را قانع نكند كه با درس‌آموزی از گذشته به قدرت باز می‌گردد امكان حكمرانی خوب نخواهد داشت.
 

یكبار خاتمی با تكنیك هراس ملت از حریف به قدرت رسید اكنون نمی‌توان تنها با تكنیك هراس به قدرت بازگشت چنان كه هاشمی‌رفسنجانی هم نتوانست و خاتمی اگر به هر دلیل نتواند چه مردم نخواهند و چه امدادهای غیبی نگذارد به انزوای سیاسی خواهد رفت و اصلاح‌طلبی را هم با خود به تعطیلات می‌برد. نامزدی سیدمحمد خاتمی پریدن اصلاح‌طلبان از آخرین طبقه ساختمان است اگر پروازی در كار نباشد استخوان اصلاح‌طلبان سخت‌تر خواهد شكست. هاشمی‌رفسنجانی اگر در مجلس ششم و ریاست‌جمهوری نهم شكست خورد آن‌قدر انگیزه داشت و چندان اهل چانه‌زنی بود كه برای ورود به انتخابات مجلس خبرگان و ریاست آن تضمین بگیرد و وارد گود شود. خاتمی كه زیر عبایش یك روشنفكر درویش نهان شده و در خلوت خود از قدرت نفرت دارد چه انگیزه‌ای برای شكست دارد؟ و اگر هم پیروز شود چه انگیزه‌ای برای حكومت كردن دارد؟ كار ناتمام خاتمی كدام است و طرح او برای اتمام او كدام است؟

سیدمحمدخاتمی می‌تواند به این پرسش‌ها در كنگره‌ای از اصلاح‌طلبان – كه این بار با پیغام و هیاهو و جو زمانه به كسی رای نمی‌دهند – به این پرسش‌ها پاسخ دهد و این سازمان سیاسی را بنا كند و در ‌آن به عنوان یك گزینه با دیگران رقابت كند و ثابت كند كه این بار نه از سر ناگزیری كه از سر علاقه وارد حاكمیت می‌شود. در این رقابت درونی و واگویه داخلی ممكن است خاتمی پیروز نشود اما خاتمی‌ها بسیارند چرا كه خاتمیسم زنده است.

 
 


نظرات بازدیدکنندگان:

نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی (email):
* متن نظر:
    

 
نرم افزار: ناشر نشریات شرکت پویندگان دنیای ارتباطات (پویاسافت)