سعید عقیقی :روی جلد جُنگِ معروف پسا- نگره (post-theory) كار مشترك دیوید بردول و نوئل كارول كه در سال 1996 منتشر شد، به جای هر تصویر مهم و تئوریكی كه توضیحدهنده و توجیهكننده مفاهیم كتاب باشد، یا استفاده از عكس فیلمی كه به رشد مباحث تئوریك سینمایی كمك كرده باشد، تصویر درخشان و هوشمندانهای از فیلم «احمقی در آكسفورد» (1940) جلب توجه میكند. ناگفته نماند كه این عكس در فیلم وجود ندارد و صرفا تصویری تبلیغاتی و تجاری به حساب میآید: لورل و هاردی با لباسهای فارغالتحصیلی دانشگاه جلوی تخته سیاه ایستادهاند و ظاهرا به سختی میتوانند از پس مساله ریاضی «دو ضرب در دو» یا همان «دو دو تا» بربیایند. با نگاهی به تخته سیاه میفهمیم كه آن دو پیشتر موفق شدهاند دو مساله پیشین را حل كنند: جواب «هفت» برای دو به اضافه دو و عدد «نه» برای سه به اضافه سه! با این انتخاب طنزآمیز، وضعیت بسیاری از آكادمیسینهای ناوارد و علاقهمند در زمینه سینما به نوعی روشن میشود. خیلی از آنها به دلیل اصرار بر حضور در عرصه فرهنگ پسامدرن (به معنای ارتباطات موجود در هنرها) و سابقه در زمینههای دیگر علوم انسانی، میكوشند در ردیف نگرهپردازان سینما نیز قرار گیرند، اما به دلیل فقدان شناخت عرصه مبدا یعنی سینما، تنها موفق به پیچیدهكردن موضوعات ساده میشوند و دوستداران سینما را در هزارتوی پایانناپذیری از مراجع و زمینههای گاه مربوط و بیشتر بیربط، رها میكنند. احساسی كه در اغلب موارد به خوانندگان مقالات این گروه از نویسندگان دست میدهد، دلزدگی و ناتوانی از درك نگرههای سینماییست. به عنوان نمونه، «سینتاگما»های كریستین متز با آن كه با تقسیم فیلم به قطعههای خود مختار، متناوب، معمولی، اپیزودیك و توصیفی، گرچه به لحاظ تئوریك منظم و هدفمند به نظر میرسند، اما در عمل هیچیك از مشخصههای بیانی و سبكی فیلمها را روشن نمیكنند. نكته جالب این است كه برخی از مباحث تئوریك سینمایی چنان به گسترههای دیگر علوم انسانی وابستهاند (و از نوعی مغالطه شبهفلسفی برای بیان موضوعات خود بهره میبرند) و مدعیان این نگرهها چنان از سینما دور و اشتیاقشان برای اظهار نظر در دیگر عرصهها چنان زیاد است كه بی درنگ ما را به یاد موقعیت لورل و هاردی در فیلم «احمقی در آكسفورد» میاندازند: سپورهای سابق شهرداری كه اتفاقی موفق به گرفتن دزدی شدهاند (و در واقع به نحوی مضحك داشتند گرد و خاك مرد را میگرفتند! ) مژدگانیشان را كه تحصیل در آكسفورد است دریافت میكنند و لورل بر اثر یك اتفاق مضحكتر جای لرد همهفنحریف و قهرمان آكسفورد را میگیرد! در نتیجه، بسیاری از دوستداران سینما (از جمله اینجانب) ترجیح میدهند به جای شنیدن یا خواندن مغالطههای این اساتید، یكبار دیگر به تماشای شیرینكاریهای بهترین زوج كمدی سینما بنشینند. چون اشتباهات چاقه و لاغره در جهانی فانتزی رخ میدهد و نه در دنیای واقعی. اگر این دو دوست میفهمیدند كه روزی عكس تبلیغاتی شان در حال تفكر در باره «دو دوتا میشه چن تا؟» روی جلد یكی از پیچیدهترین مجموعه مقالات تئوریك دهه نود میلادی جای میگیرد، این بازی را با «هالوها در هاروارد» یا «خنگها در كمبریج» ادامه میدادند. اما امروز دنیا به قدر كافی پیچیده و در عین حال مضحك هست كه در بخشهای قابل توجهی از محیطهای آكادمیك، مطبوعات سینمایی و...، حضور لورل و هاردی واقعی به ظهور فیلسوفان واقعگرا شباهت دارد! در فیلم «صدای بزرگ»، یك مخترع تولیدكننده بمب وجود دارد كه برای ایجاد تعادل در ذهناش با چكش توی سر خودش میكوبد. آن دو به هم نگاه میكنند و دستهایشان را به علامت «طرف دیوونهس!» میگردانند. یكی از آن دفعاتیست كه در دنیایشان به دیوانهتر از خودشان برخورد میكنند! جمله تاریخی لورل در اوایل فیلم «احمقی در آكسفورد» موقع جاروكردن زمین، برای تعیین حد بلاهت هردو نفرشان كافی به نظر میرسد: «اگه سواد داشتیم، دیگه حتا جارو كردن هم واسهمون كوچیك نبود!» از آن جملههاییست كه هاردی را وامیدارد كه چند ثانیهای فقط بایستد و نگاهش كند!
لورل و هاردی در میان بزرگان سینما چند هوادار سرسخت و درجهیك دارند: «فدریكو فلینی» از نمای مشهور هاردی كه بعد از هر خرابكاری لورل برمیگردد و با نگاهی درمانده به دوربین نگاه میكند (و با این ژست وودویلی برآمده از نمایشهای صحنهایاش میخواهد تماشاگر را در وضعیت بغرنج پیش آمده سهیم بداند و ضمنا خودش را از ویرانگریهای دوست لاغرش مبرا سازد)، به عنوان یكی از بهترین نگاههایی كه در عمرش دیده یاد میكند. «لوئیس بونوئل» دربارهشان میگوید: «آنها در جهانی سوررئالیستی زندگی میكنند كه پایانی هالیوودی دارد.» البته گاهی همان پایان را هم ندارد. در انتهای فیلم «گاوباز» وقتی كه مرد انتقامجو موفق میشود پوست آنها را بكند، آنها را به شكل دو اسكلت میبینیم كه فقط سرهاشان باقی مانده است!
نگاههای هاردی به عنوان عنصر همیشگی كارش، مهمترین چیزیست كه از او به یادگار مانده است؛ هرچند گریههای مشهور لورل هم دستكمی از نگاههای غلطانداز هاردی ندارد. استن با گریهاش سعی میكند اوج استیصال خود را نشان دهد و با این كار خندهدارترین شكل گریستن را به نمایش میگذارد و اُلی طوری نگاه میكند كه انگار در زندگیاش مرتكب هیچ اشتباهی نشده است. یكی از خندهدارترین گریههای لورل را در فیلم «احمقها در دریا» به یاد میآورم. او یك معلم ترومپت دارد كه ابتدا قطعهای را برای آموزش او مینوازد. تصویر در هنگام نواختن او روی چهره لورل میماند: او به تدریج تحت تاثیر قطعهای كه نواخته میشود، بغضاش میگیرد و گریه معروفش را سر میدهد و چشمانش را با دستمال پاك میكند. تركیب یك انگلیسی لاغر و موذی با بدجنسیهای زنانه و یك آمریكایی ساده و چاق كه مدام سعی میكند برتری و مردانگی خود را به رخ دیگری بكشد و از همه دلبری كند، به مدت یك دهه دل تمامی دوستداران كمدی را به دست آورد. در یكی از فیلمهایشان زمانی كه آدم بد ماجرا میخواهد وادارشان كند تا از پنجره بیرون بپرند، هاردی كه فكر میكند نردبان طبقه پایین از سقوطشان جلوگیری میكند، با شهامتی ساختگی به لورل دلداری میدهد: «نذار بگن كه اونا در لحظه آخر ترسیدن!» و لورل صادقانه و با گریه جواب میدهد: «بذار بگن. من اهمیتی نمیدم!» آنها چیزی از كارگردانی نمیدانستند و احتمالا كارگردانانشان هم همینطور. نیازی هم به دانستن نبود. تهیهكنندگان برای برگرداندن نمایشهای صحنهای وودویل به فیلم، بیش از هر چیز به دو بازیگر بامزه احتیاج داشتند كه در اختیارشان بود. فیلمهای آنها به درستی، كار «لورل و هاردی» بودند و نیازی به چیز دیگری هم نبود. امروز كه به فیلمهایشان نگاه میكنیم، میبینیم كه آنها تنها آدمهای فیلم بودند. كاری را كه به آنها سپرده شده بود (یعنی خنداندن مردم) به بهترین وجهی انجام میدادند. دنیای آنها صددرصد انتزاعی و از جهان واقعی دور بود؛ گو این كه این اواخر با توجه به تغییر در روزگار ما، كمیرئالیستتر به نظر میآیند! در همان فیلم «احمقها در دریا»، لورل وقتی قرار میشود تا تلفنی با یك پزشك صحبت كند، اول عینكش را میزند! در فیلم «پسران صحرا» كلی از میوههای مومیدكور را میخورد و به روی مباركش نمیآورد. در فیلم «گاوباز» برای مبارزه به دنبال یك گاو «پیر و كور و خوش اخلاق» میگردد... و هاردی همچنان به دوربین نگاه میكند و جمله مشهورش را میگوید: «اینم یه دردسر دیگه كه تو منو توش انداختی!» فیلمهایشان هنوز قابل دیدن است و اگر مقبلی و عباسی جایشان حرف زده باشند، شنیدنیتر. یادم هست كه یك بار برای نشنیدن صدای ضدهواییها در زمان جنگ به سینمایی پناه بردیم كه «سربازهای چوبی» را نشان میداد. فیلم داستان نیمهآدمهای ناجوری بود كه به قول هاردی/مقبلی: «نصفشون آدم بود و نصف دیگهشون انسون!» آنها به سرزمین اسباببازی حمله میكردند و سربازهای چوبی غریبی كه بر اثر اشتباه لورل در اندازههایی غولآسا ساخته شده بودند، به راه میافتادند و سرزمین اسباببازیها را نجات میدادند. بیرون سینما از سربازهای غولآسا خبری نبود و برای پایان جنگ هنوز چند سال دیگر وقت لازم بود. وقتی در زندگینامهشان میخوانیم كه بسیاری از كارهای هنری فیلم مثل بازنویسی تعدادی از فیلمنامهها یا ساختن بیشتر شوخیها كار لورل بوده، متقاعد میشویم كه نگاههای هاردی به دوربین بیجهت نیست. اغلب شوخیهایی كه در فیلم میبینیم به حماقتهای استن مربوط میشود و اُلی در این میان همواره قربانی ست. گاهی البته هردوی آنها به یكاندازه در به هم ریختن دنیا شریكاند (مثل جعبه موسیقی). «احمقها در دریا» یكی از نمونههای معدودیست كه وزن شوخیهای هاردی بهاندازه وزن خودش است. او بر اثر كار مداوم در یك شركت بوقسازی به صدای بوق حساس است و وقتی این صدا را میشنود (مثل ما موقع شنیدن حرفهای بعضی از فیلم سازان، منتقدان و مدیران فرهنگی) فریاد میزند: «بوق!... بوق!» و آن وقت به سرش میزند و ممكن است آدم هم بكشد. به همین دلیل، این فیلم به واسطه اهمیت هاردی در داستان (بر خلاف كلهپوكها یا صدای صحرا) در كارهای آنها جای خاصی دارد. اما راستش را بخواهید، دلیل اصلی علاقه من به این فیلم خاص، حس همذاتپنداریام با هاردیست. طی هشت ماهی كه در سال 1378 (یعنی دقیقا از اردیبهشت تا دی ماه )به همراه فرزاد موتمن برای تبدیل فیلمنامه «هفت پرده» به فیلم بلند سینمایی، از این دفتر به آن دفتر میرفتیم، موسیقی ثابت عنوانبندی فیلمهای لورل و هاردی در ذهنم بود. البته وضعیتمان هم بیشباهت به كمدیهای آنها نبود.
از پلههای مختلفی با ریتم موسیقی این فیلمها بالا و پایین میرفتیم و حرفهای عجیبی میشنیدیم كه فقط یكیشان را تعریف میكنم و قول میدهم كه راستش را بگویم. یك بار مسئول بخش فیلمنامه یكی از سازمانها به ما گفت: «فیلمنامه خوبیست. ولی من خیلی نگرانم كه تماشاگر فرق بین چهار جوان فیلم را متوجه نشود. برای رفع این مشكل فكری كردهاید؟» ما به سبك لورل و هاردی به هم نگاه كردیم و من در پاسخی «لورل وار» گفتم: «خب، وقتی این چهار نفر را در یك نما ببینیم، تماشاچی میفهمد كه اینها چهارنفرند!» و آن آقا دوباره پرسید: «یعنی واقعا فكر میكنید تماشاچی میفهمد كه اینها چهارنفرند؟» اینجا بود كه همدلی با لورل جای خود را به همذاتپنداری با هاردی داد. حالا كاملا میفهمم كه عكس استنلی و الیور روی جلد كتاب بردول چه میكند؛ و چرا هاردی با تمام وجود و از تهدل در فیلم «احمقها در دریا» فریاد میزد: «بوق!... بوق...!»