حسن یوسفی اشكوری: زندهیاد مرحوم حجتالاسلام شیخ حسنلاهوتیاشكوری را، با این كه همولایتی من بود، تامجلس اول فقط سه بار دیده بودم. این بیتوفیقی من یكی سن و سال و تقدم و تأخر زمانی بین من و ایشان بود و دیگر این كه ایشان در تهران بود و من درشهرستان. از اوایل مبارزات روحانیت در سال 1341 به بعد با نام آقای لاهوتی و شخصیت وی و خانواده محترم ایشان آشنا بودم.
این آشنایی به دو دلیل بود، یكی به دلیل مبارزات سیاسی حسنلاهوتی و دیگر این كه برادر كوچكشان كاظملاهوتی در همان زمان (43- 42) درحوزه شهرستان رودسر بود و از قضا مدتی جامعالمقدمات را نزد من خواند. پدرشان مرحوم حجت الاسلام شیخ نصرالله لاهوتی روحانی محتشمی بود كه ایشان را بارها در حوزه رودسر دیده بودم و از سخنان شیرین و طنزگوییهای مشهور آن پیر روشنضمیر استفاده كرده بودم. هرچند متأسفانه كاظم در همان سالها (احتمالا سال 1343) در جوانی در دریا غرق شد و درگذشت.
در گیلان روحانیان مبارز چندان زیاد نبودند و شمار بیشتر آنها در قم بودند كه البته غالبا طلاب جوان بودند كه به گفته درست شریعتی از دو نعمت بزرگ «داشتن» و «خواستن» محروم بودند و هنوز صاحب نام و نان نبودند. بگذریم كه در روزهای منتهی به انقلاب جملگی ناگهان انقلابی خط امامی شدند و خیلی سریع به مناصب مختلف گمارده شدند. بار نخست كه مرحوم لاهوتی را دیدم احتمالا سال 45 یا 46 بود. من در منطقه بودم كه شنیدم آقای لاهوتی قرار است در مسجد گسگر محله رودسر سخنرانی كند.
باچند تن از دوستان طلبه به آنجا رفتیم. جمعیت زیادی نبود. از سخنان ایشان اكنون چیز قابل ذكری به یاد نمیآورم، ولی چند كنایه و تعریض سیاسی برضد رژیم و تجلیل از آیت الله خمینی(البته بدون نام بردن از ایشان) در سخنانشان بود. بار دوم در سال 1348 بود كه ایشان به مناسبت درگذشت مرحوم حجت الاسلام سید اسدالله اشكوری به منطقه آمده بود. مرحوم سید اسدالله،كه یك روحانی محلی بود و درشهر لنگرود زندگی میكرد، فرزند نداشت از این رو لاهوتی را وكیل و وصی خود كرده بود. لاهوتی برای مراسم تدفین و امور مربوط به روحانی درگذشته به لنگرود آمده بود. وی در لنگرود مجلس ختمی برگزاركرد.
از آنجا كه خود ایشان ممنوعالمنبر بود، یكی از روحانیان لاهیجانی را برای سخنرانی دعوت كرد. آن روحانی محترم از حامیان و مبلغان امام خمینی نبود و به طور كلی از روحانیان مبارز شمرده نمیشد، اما با توصیه و تأكید و شاید بتوان گفت تحریك آقای لاهوتی در سخنانش نامی از آیت الله خمینی، مرجع در تبعید برد و این امر در آن فضا و شرایط یك اقدام شجاعانه و سیاسی و انقلابی در منطقه آرام گیلان به شمار میآمد. از این رو آن واعظ محترم پس از آن دستگیر شد و شش ماهی را در رشت زندانی شد پس ازآن از دور كم و بیش از فعالیتهای تبلیغی و سیاسی لاهوتی در تهران خبر داشتم و میدانستم كه او یكی از چند روحانی مبارز و واعظ در تهران و از مدافعان و مبلغان پرتلاش و پرتعصب آیتالله خمینی در سطح كشور است.
گیلانی و اشكوری بودن لاهوتی نیز موجب شده بود تا هم به ایشان بیشتر علاقمند باشم و هم درباره وی بیشتر بدانم. بویژه از سال 55 تا 57 در گرمسار رفت و آمد و فعالیت تبلیغی داشتم و بوسیله دوستانی در این شهر، كه به دلایلی ارتباط و آشنایی بیشتری با لاهوتی داشتند، از او و برخی افكار وفعالیتهایش بسیار میشنیدم.
سومینبار كه مرحوم لاهوتی را دیدم، در روزهای نخستین پس از آزادی ایشان بود. فكر میكنم آذر یا دیماه 57 بود. در مسجد جامع بازار تهران (مسجد حاج حسن سعید) بودم كه در جمع اعلام شد صبح فردا به مناسبت آزادی حجت الاسلام لاهوتی مردم به دیدار ایشان خواهند رفت. صبح حوالی ساعت 10 جمعیتی از بازار تهران به طرف منزل ایشان در حوالی سه راه امینحضور (اوایل خیابان ایران پشت مجلس شورای ملی در بهارستان) راه افتاد. من نیز همراه جمعیت بودم. جمعیت از خیابان بوذرجمهری و پامنار به سوی امین حركت كرد.
پس از گذشتن از خیابان اصلی وقتی طلیعه جمعیت وارد خیابان فرعی منتهی به منزل لاهوتی رسید، ناگهان مأموران حكومتی به مردم حمله كردند. جمعیت ابتدا مقاومت كرد و باشعار دادن ایستادگی خود را نشان داد اما بر اثر حملههای پیاپی و كتكزدن مردم با باتوم، عدهای فرار را بر قرار ترجیح دادند. من مانده بودم كه چه كنم، با لباس روحانی دویدن و در واقع گریختن نه چندان مناسب بود و نه چندان ممكن.
هاج و واج مانده بودم و فقط بدون هدف تند در پیادهرو حركت میكردم و هر لحظه منتظر كتك خوردن یا دستگیری بودم. در این هنگام گاز اشكآور در فضا رها شد و یكی از آنها نزدیك من فرودآمد. چشمانم چنان سوخت و به هم برآمد كه نمیتوانستم گامی بردارم و از اینرو تن به قضا داده در پیادهرو نشستم و به دیوار تكیه دادم. لحظاتی گذشت. احساس كردم كسی در پیش پای من كاری میكند.
نمیتوانستم ببینم. فكر كردم مأموران هستند. لحظهای بعد معلوم شد كه مأموران رفتهاند و جمعیت پراكنده شده و كسی از مردم كاغذ پارههایی را پیدا كرده و جلوی من آتش زده است تا اثرات گاز خنثی شود. بالاخره با زحمت چشمانم را گشودم و آرام آرام كمی بهتر شدم. مانده بودم كه چه باید كرد و مردم چه میكنند. دیدم مردم پراكنده گرد آمدند و دارند راه را ادامه میدهند.
فاصله چندانی تا منزل لاهوتی كه در انتهای كوچه بن بست واقع شده بود، نبود. وقتی مردم به محل مورد نظر رسیدند، ابتدا یكی از پسران لاهوتی (وحید لاهوتی كه بعدها دانستم دانشجوی پزشكی و زندانی سیاسی بوده و اندكی پیش از دستگیری پدر در آبان سال1360 به شكل مشكوكی درگذشت) به بالكن خانه آمد و كمی صحبت كرد و آنگاه آقای لاهوتی به جایگاه آمد و با مردم سخن گفت.
ازسخنان كوتاه ایشان چیز خاصی اكنون به یاد نمیآورم اجمالا مردم را به ادامه مبارزه فراخواند و با كلمات و تعابیر بسیار پرشور از امام خمینی وضروت پیروی از ایشان یاد كرد. بویژه برایم جالب بود كه ایشان از دكتر شریعتی با تجلیل فراوان سخن گفت.
و اما در دوران پس از انقلاب. با توجه به مبارزات دیرین و پایداری لاهوتی در امر مبارزه و مقاومت، پس از انقلاب ایشان در شمار چند روحانی مبارز درجه اول در سطح كشور بود و در نزد رهبر انقلاب موقعیت و منزلت بلندی یافت. از این رو پس از تشكیل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی به عنوان مردمیترین نهاد انقلاب، از طرف امام به فرماندهی سپاه منصوب شدند.
ایشان در آن روزها و ماههای نخست پس از پیروزی به اقتضای موقعیت ویژه و اشتغالات زیاد و نیازهای آن دوره بسیار سفر میكرد. یك بار در بهار سال 1358 سفری به شمال كرد و در مسجد جامع شهسوار (تنكابن بعدی) در حضور انبوه مردم سخنرانی كرد. در آن زمان كه من و برخی دوستان دیگر مسوولیت مدیریت رادیو دریا در چالوس داشتیم، سخنرانی ایشان را از طریق تلفن مستقیما از رادیودریا پخش كردیم. در این سفر در فرمانداری شهسوار و در ضیافت شامی آقای لاهوتی را از نزدیك دیدم و لحظاتی باهم صحبت كردیم و بدین ترتیب نخستین آشنایی پدید آمد.
پس از آن در مجلس اول بود كه با همهمكار و هم سخن و تا حدودی هم فكر بودیم. ایشان از رشت نماینده شده بود. ضمن این كه امام جمعه آن شهر نیز بود و من از دو شهرستان شهسوار و رامسر به مجلس آمده بودم. در این زمان دیگر لاهوتی، آن لاهوتی گذشته نبود، چرا كه از نظر فكری و سیاسی با دوستان و همفكران روحانی و غیرروحانی خود فاصله گرفته بود و از منتقدان حاكمان قدرتمند و انقلابی آن دوران شده بود.
با گذشت زمان و سیر تحولات بعدی، پیوسته بر مواضع انتقادی و سرسختی وی افزوده میشد. به طور خاص با حزب جمهوری اسلامی و عملكرد آن و طبعاً با مسوولان آن حزب، كه در آن زمان حزب حاكم بود و در مجلس نیز اكثریت قاطع داشت و در تصویب بسیاری از مصوبات و اقدامات سیاسی و انحصارطلبانه نقش مهمی ایفا میكرد، شدیداً مخالف بود و در پیدا و پنهان نیز از انتقادات تند ابایی نداشت.
وی این انحصارطلبیها و اقدامات محدود كننده آزادی را خلاف اهداف انقلاب و وعدههای رهبری و آرمانهای ملت ایران میدانست و برنمیتابید. مخصوصاً در آن مقطع ( 59-60 )، كه بین ابوالحسن بنی صدر رئیسجمهور و مخالفانش در مجلس و دولت و حزب جمهوری اسلامی و جامعه روحانیت مبارز تهران تقابل و جدال سختی پدید آمده بود، لاهوتی در مجموع جانبدار رئیس جمهور بود و اقدامات پیدا و پنهان علیه او را نادرست میشمرد.
برخوردهای تندی كه در تهران و مخصوصا در گیلان بر ضد لاهوتی رخداد، او را به جای اینكه آرام یا وادار به تسلیم كند، به مواضع سختتری كشاند. یك بار (احتمالاً پاییز 59 ) سخنرانی او را در حوزه انتخابیهاش كوچصفهان چنان به آشوب كشیدند كه پژواك آن در تمام كشور شنیده شد و در همه جا انعكاس گسترده یافت.
حاج سید احمد خمینی، كه از دوستان قدیم و خانوادگی لاهوتی بود و در آن زمان موضع سیاسی متفاوتی داشت، نامهای سرگشاده خطاب به آقایان سید محمد خاتمی (نماینده امام در كیهان و نماینده مجلس) و سید محمود دعایی (نماینده امام در اطلاعات و نماینده مجلس) انتشار داد كه بسیار مهم بود كه در آن زمان بازتاب گستردهای داشت و البته به مذاق حاكمان حزبی و غیرحزبی خوش نیامد.
حتی آقای علی اكبر ناطق نوری (نماینده تهران) را به پاسخگویی در تریبون مجلس واداشت. در آن نامه دفاع جانانهای از لاهوتی و سوابق افتخارآمیز انقلابی او شده و به انحصار طلبان و چماقداران شدیداً انتقاد شده بود. (قابل توجه این كه این نامه مشهور احمد آقا در كتاب مجموعه مقالات و گفتارها و مصاحبههایش كه به وسیله «دفتر نشر آثار امام خمینی» منتشر شده حذف شده است) نمایندگان گیلان نیز با صدور اطلاعیهای ماجرای آشوبگری و اخلال در جلسه سخنرانی لاهوتی را محكوم كردند.
زنده یاد لاهوتی در مجلس چهرهای سرشناس و محبوب بود و به ویژه نزد چند شبه فراكسیون اقلیت مجلس اول از منزلت ویژهای برخوردار بود. مخصوصا به یاد میآورم كه با مرحوم دكتر كاظم سامی روابط بسیار دوستانه و خوبی داشت این منزلت بلند لاهوتی نیز ناشی از دو چیز بود، یكی سوابق درخشان انقلابی او بود، و دیگر، مواضع انتقادی او در برابر اقدامات جریانات حاكم بود. البته نجابت وسكوت معنادار و منش اخلاقی او نیز بر محبوییت وی افزوده بود. لاهوتی در اوایل كار مجلس كم و بیش در امور قانون گذاری و یا اعلان مواضع سیاسی فعال بود اما به تدریج به طور طبیعی و غیرطبیعی به انزوا كشیده شد. دیگر كم سخن میگفت و حتی در اواخر (پس از خرداد60) در مجلس نیز كمتر حضور پیدا میكرد. احتمالاً اگر مرگ زود هنگام او رخ نمیداد، مانند برخی دیگر (ازجمله علی گلزاده غفوری) كاملا از مجلس میرفت.
با توجه به مؤلفههای پیشین (گیلانی و اشكوری بودن و آشنایی قبلی و كم و بیش مواضع فكری و سیاسی مشترك) با ایشان ارتباط و معاشرت مستمر داشتم و با هم گفت وگوهای بسیار داشتیم. صد البته سوابق انقلابی وی برای من نیز بسیار محترم و مغتنم بود. فراموش نكنید، بهرغم فضای كنونی، در آن زمان سوابق سیاسی و انقلابی دیرین یك معیار مهم ارزش داوری برای جامعه و به ویژه نیروهای انقلابی بود. صداقت ایجاب میكند كه بگویم در آن مقطع من برخی از افكارش را در مورد برخی از شخصیتها كمی تند و افرطی میدانستم و حتی در شگفت بودم كه چگونه لاهوتی به چنین باورهایی رسیده است.هر چند گذشت روزگار به من آموخت كه كم و بیش حق با او بوده است.
در گرما گرم حوادث پاییز 60، روزی صبح به مجلس رفتم و در میان نمایندگان نجوا درگرفت كه «لاهوتی در زندان درگذشته است» (هفتم آبانماه 60). خبر چندان سنگین و ناباورانه بود كه به راستی باور كردنش سخت مینمود. لاهوتی مرد؟ در زندان؟! آخر چرا!؟ او قلب بیمار داشت و همیشه در كیف كوچك دستیاش قرص قلب بود اما آثاری از بیماری خاص و مرگ در او دیده نمیشد. آقای هاشمی رفسنجانی، رئیس مجلس و دوست دیرینش در زندان و مبارزه، چند جملهای در این مورد با بغض در گلو سخن گفت اما در مورد علت مرگ و یا در زندان مردنش هیچ نگفت.
هنوز هم نه من و احتمالا نه هیچ كس دیگر از راز مرگ لاهوتی هیچ نمیداند. آیا خانوادهاش چیزی میدانند؟ گفتنی اینكه همان روز یكی از نمایندگان حزبالهی مجلس (كه اكنون ایشان از اعضای بلند پایه مجمع روحانیون مبارز و در شمار سران اصلاحطلبان است)، در كمیسیون اقتصاد و دارایی كه هر دو عضو آن بودیم، شدیدا از اظهار ناراحتی هاشمی انتقاد میكرد و میگفت این برخورد « عوام بازی » است! نه تنها در زندگی لاهوتی از شأن و مقام او در انقلاب تجلیل و تكریم نشد كه حتی پس از مرگ نیز از یك تشییع جنازه در خور منزلت وی دریغ شد.
در تاریخ ایران همواره چنین بوده است كه همراهی با ارباب قدرت، به هر تقدیر، موجب نام ونان است و خروج از دایره قدرت به هر دلیل، موجب تحقیر و تخفیف و گاه مجازات و حداقل فراموشی است. این رسم دیرپای تاریخ ماست.