یادداشت‌های یك میلیاردر

برادر این جا چه می‌كنی؟

 

پرویز گیلانی: بارها گفته‌ام به راحتی ادعای كسی كه جلوی ماشین شما را گرفته و می‌گوید مامور نیروی انتظامی‌است یا كسی كه در خانه شما را می‌زند وخودش را مامور دادگستری معرفی می‌كند یا كسی كه درمجمع عمومی‌شركتی مدعی می‌شود كه مامور وزارت اطلاعات است را باور نكنید تازمانی كه كارت شناسایی معتبر او را نبینید یا حتی با مرجعی كه او خودش را مامور آن جا معرفی می‌كند، تماس نگیرید.

 

حقیقتش این است كه هركدام از ما بدمان نمی‌آید درمیان اقوام وخویشان یا دوستان وآشنایان، در دادگستری یا اطلاعات یا بخش امور ویزای نیروی انتظامی‌وچه می‌دانم حتی انتظامات تله كابین چالوس، آشنایی داشته باشیم.بر حسب اتفاق اگر چنین موقعیتی نصیبمان شده باشد، پیش دوستان وهمكاران سینه سپر می‌كنیم كه “ این آقا كه مسوول حراست تله كابین چالوس است، آشنای ماست” یا “ اون آقاهه كه دكمه پیراهنش را تا زیر گلو بسته وتسبیح شاه مقصود دارد، قاضی دادگستری است.

 

از خودمان است و...” چند هفته پیش، درحالی كه رفته بودم از یك دوست در شركت ایران خودرو حالی بپرسم، یك نفر را دیدم كه نشسته توی دفترش ودوستم انگار كه مجرم است، دست به سینه نشسته ودارد به حرف‌های آقاهه گوش می‌دهد.بعدهم با ترس ولرز پاشد ومن را به آقاهه وآقاهه را به من معرفی كرد.درمعرفی من به جمله‌ای كوتاه بسنده كرد اما وقتی آقاهه را معرفی كرد، چند جمله پاچه خوارانه گفت كه من خشكم زد.

 

به شكلی كه آقاهه معرفی شد، من متوجه شدم كه ایشان خواهر زاده رئیس دفتر وزیر صنایع است بنابراین من هم یكی دو جمله محبت آمیز نثارش كردم واز دوستم اجازه گرفتم كه بیرون منتظر باشم تا كار آقاهه تمام شود.آمدم بیرون وزنگ زدم به دوستی كه دروزارت صنایع پست مهمی‌دارد وخواستم كه گوشی را بدهد به رئیس دفتر وزیر.چند دقیقه بعد گوشی دست آقای ...داده شد ومن بعد از حال واحوال،جریان را تعریف كردم.

 

بنده خدا كلی خندید وبعد گفت: من فقط یك خواهرزاده مذكر دارم كه 7 ساله است وبقیه خواهرزاده‌های من خانم هستند بنابراین طرف كاملا دروغ گفته وبه كاهدان زده است. دوباره رفتم توی دفتر دوستم وبعد از عذرخواهی گوشی را دادم دست آقاهه، تا با دایی با نفوذش حال واحوال كند وگفتم اتفاقا دایی شما ازدوستان قدیمی‌من است والان هم می‌خواهد با شما احوالپرسی كند كه دیدم رنگ آقاهه سفید شد وبا ترس ولرز گوشی را گرفت وبعد انگار كه گوشی آنتن نمی‌دهد، هی الو الو كرد وبعد هم گوشی را داد دست من وگفت: ببخشید قطع شد وبعد كیفش را برداشت وبا سرعت اتاق را ترك كرد.

 

من زدم زیر خنده ودوستم‌هاج وواج از پنجره اش رفتن آقاهه را تماشا كرد. شانس آقاهه این بود كه اتاق كار دوستم، نزدیك نگهبانی در غربی ایران خودرو بود وزود فرار كرد ورفت اگرنه می‌دادیمش دست حراست تا آنها هم بدهندش دست حراست وزارت صنایع. این تازه ترین اتفاقی بود كه ظرف چند روز گذشته برایم رخ داد وچون جدید بود وبامزه، تعریفش كردم اما چند سال پیش اتفاق پند‌آموز دیگری برایم افتاد كه بدجوری برایم دردسر آفرید اما خوشبختانه آخر خوبی داشت. خیلی وقت پیش كه موبایل، پدیده‌ای جدید بود و بیشتر، گوشی‌های نسل اول “آلكاتل” دست مردم دیده می‌شد وشماره‌ها روی صفحه گوشی نمی‌افتاد، یك نفر كه خودش را “ مسعودی” از وزارت اطلاعات معرفی می‌كرد، به گوشی‌ام زنگ زد وخواست كه من ساعت 11 صبح بروم رستوران حاتم.

 

به برادرم خسرو زنگ زدم وگفتم اگر رفتم ودیدی كه نیامدم، به روزنامه‌ها زنگ بزن وبگو من را به خاطر پی گیری مسائل حقوق بشر گرفته‌اند. آن روز سرساعت 11 رفتم سر قرار ودیدم كه دو نفر آدم گنده، ایستاده‌اند دم در رستوران كه تا من را دیدند،آمدند جلو ومن مردم ازترس. نشستیم سر یكی از میزها ومن منتظر بودم ببینم به خاطر چه كاری قرار است بازجویی پس بدهم وكنجكاو بودم ببینم چه كاری كرده‌ام. رفتارشان دوستانه بود اما ازهمان اول، رفتند سر اصل مطلب.قلم وكاغذ دستشان گرفته بودند و می‌پرسیدند چه سهمی‌برای خرید بهتراست وپول كجاست وچكار باید كرد وبعد اراجیف من كه همه‌اش دروغ بود را تند تند، یادداشت می‌كردند.

 

كلی وراجی كردم واسم 200 شركت را بردم كه سهامشان برای سرمایه گذاری خوب است وبرادران، همه صحبت‌هایم را یادداشت كردند.بعد كلی غذا سفارش دادند و خوردند وبعد ازاین كه از من خواستند دردسترس آنها باشم،پول غذا را هم حساب نكردند ورفتند. دوهفته بعد، دوباره زنگ زدند واین بار، در رستوران نایب قرار گذاشتند وبازهم همان قصه تكرار شد.پرحرفی من، پرخوری آنها وخداحافظ تا بازهم یكی دوهفته، من در هول وهراس زندگی كنم. دوباره چندروز بعد زنگ زدند و در رستوران دیگری قرار گذاشتند ومن این بار خواستم از كار آنها سردربیاورم به همین دلیل، موضوع را با یكی ازدوستان مطرح كردم. با نظر او، گروهی تشكیل دادیم تا این آدم‌ها را شناسایی كنند وعكس بگیرند تا ببینیم این‌ها كی هستند وازجان من چه می‌خواهند.

 

درحالی كه دوستانم اطرافم بودند، دوباره با این آدم‌ها مواجه شدم وبازهم از من اطلاعاتی درمورد سهام خواستند ومن هم كلی دروغ به آنها تحویل دادم .درحال صحبت بودیم كه دیدم دوستم دارد به ما نزدیك می‌شود، هرچه اشاره كردم، توجه نكرد ونزدیك آمد.یك صندلی گذاشت كنار من ونشست روبروی آنها. برادران، تا دوستم امیر میرزایی را دیدند،جا خوردند وامیر میرزایی شروع كرد به بد وبیراه گفتن به آنها.

 

من واقعا تعجب كردم كه دوستم ازكجا آنها را می‌شناسد كه امیر میرزایی توضیح داد با آنها در واحد نمی‌دانم چی پادگان سپاه، خدمت كرده است.به هرصورت متوجه شدم كه بازی خورده‌ام و به دو آدم دروغگو، كلی باج داده‌ام. موضوع این است كه ما ایرانی‌ها زود این مسائل را باور می‌كنیم وحتی ذره‌ای به خودمان اجازه نمی‌دهیم كه دراین مورد تحقیق كنیم.این‌ها را گفتم كه اگر روزی یك نفر در مجمع عمومی‌شركتی، خودش را مامور وزارت اطلاعات معرفی كرد، از او بپرسید برادر این جا چه می‌كنی؟

 
 


نظرات بازدیدکنندگان:

نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی (email):
* متن نظر:
    

 
نرم افزار: ناشر نشریات شرکت پویندگان دنیای ارتباطات (پویاسافت)