به یاد نادر ابراهیمی - 7

رونوشت بدون اصل

قصه آن تابستان و آن 1376 و آن نادر ابراهیمی

 

یوسف علیخانی :كتابخانه دبیرستان شهید بخارایی قزوین همان كتاب‌هایی را داشت كه مدرسه شهید قدوسی و كتابخانه پارك شهدا هم كتاب‌هایی را داشت كه دبیرستان بخارایی و مدرسه قدوسی. همه را هم خوانده بودم: خانه‌ای برای شب، آرش در قلمرو تردید، افسانه باران، غزلداستان‌های سال بد. مصابا و رویای گاجرات. فقط مانده بود: هزار پای سیاه و قصه‌های صحرا كه هیچكدام‌شان نداشتند. بعد مجموعه قصه‌های كوتاهش منتشر شد در سه جلد كه قصه‌های مجموعه‌های قبلی‌اش را در خود داشتند، اما باز دوست داشتم مصابا و رویای گاجرات را داشته باشم كه نخوانده بودم.

 

صادق هدایت را خریده بودم، اما فقط سگ ولگردش را فهمیده بودم و از صادق چوبك فقط سنگ صبور را و از محمود دولت‌آبادی، كارنامه سپنج را. علی اشرف درویشیان را هم خریده و هم خوانده بودیم كه من بودم و حبیب و ابراهیم و هرمز. هرمز بیشتر از ما كتاب خوانده بود و عاشق نادر ابراهیمی‌بود. شاید هم این دوستی باعث شده بود من هم تمام كتاب‌های نادر ابراهیمی‌را بخوانم.
گذشت تا آمدم تهران و دانشجو شدم و سراغ داستان را گرفتم، هرجایی كه می‌شد.
تازه مصاحبه گرفتنم گرفته بود. مصاحبه رضا جولایی در هفته‌نامه ولایت قزوین و مصاحبه فرخنده آقایی در مجله زنان و گفت‌وگو با محمدمحمدعلی در مجله دوران منتشر شده بود. بقیه گفتگوهایم را می‌گرفتم با نسلی كه خودش مجله داشت و تازه گردونش بسته شده و تكاپو می‌كرد تا به آدینه برسد. 

یك بغل مصاحبه داشتم با بیژن بیجاری، فرشته ساری، امیرحسن چهلتن، منصور كوشان و تكاپو بسته شده بود و جایی نبود برای انتشارش. یك روز از دفتر تكاپو در بزرگمهر رفتم آن طرف خیابان ولیعصر و وارد خیابان رشت شدم؛ مجله ادبیات داستانی آنجا بود.
گفتم كلی مصاحبه دارم كه منتشر نشده‌اند.
گفتند با نادر ابراهیمی‌گفت وگو كن.

به محمود دولت‌آبادی زنگ زده بودم. با هوشنگ گلشیری تماس گرفته بودم. رضا براهنی سوالاتم را قبول كرده بود. احمد محمود “نه” گفته بود،اما نمی‌دانم شاید به خاطر این كه در این میان، تمام كتاب‌های “نادر ابراهیمی” را خوانده بودم جرات نمی‌كردم با او تماس بگیرم.
همان شب كه به كوی دانشگاه تهران برگشتم، نشستم و كتاب‌ها را ورق زدم؛ آن‌قدر كتاب‌های خانه‌ای برای شب و آرش در قلمرو تردید و افسانه باران و غزلداستان‌های سال بد و مصابا و رویای گاجرات را حاشیه‌نویسی كرده بودم كه نیازی به دوباره خواندن‌شان نداشتم، 40 سوال نوشتم روی چند برگ كاغذ سهمیه‌ای دانشكده.

 

در واقع، گفت‌وگو نكردم با نادر ابراهیمی، چون نه به او زنگ زدم، نه سوالات را به او رساندم و نه جواب‌ها را گرفتم و نه دنبال اشاره نوشتن بر آغاز مصاحبه رفتم. یك روز فقط دیدم گفت‌وگو منتشر شده، در شماره 43 فصلنامه ادبیات داستانی (تابستان 1376) همراه با فرهنگ توصیفی داستان نویسان، مترجمان و منتقدان ادبیات داستانی؛ اسمم را بالای گفت‌وگو نزده بودند و در عوض “یوسف علی‌خانی”‌ بالای فرهنگ توصیفی انتهای گفت‌وگو آمده بود كه نمی‌دانم چرا جرات نكردم بگویم من هیچ وقت “علیخانی” را جدا نمی‌نویسم و بعد هم گفتم چرا اعتراض كنم كه به هرحال فرهنگ توصیفی هم حكم اشاره اول گفت‌وگو را دارد و هركس ببیند می‌فهمد كار من بوده است. این گفت‌وگو و از همه مهم‌تر این كه بعد از چاپ یك داستان در مجله آدینه، دومین داستانم به اسم “كورسوی فانوس”‌ در همین شماره ادبیات داستانی چاپ شده بود، باعث شد خیلی زود فراموش كنم گفت‌وگو با نادر ابراهیمی‌را. بعد دست‌نویس پاسخ‌ها را دیدم كه بیش از 40 صفحه بود و منتشر شده‌اش در مجله 16 صفحه تمام به اضافه همان 4 صفحه پایانی.

بعد حق‌التحریرم را گرفتم كه مبلغ قابل توجهی بود آن زمان و آمدم بیرون از آنجا.
گذشت. گذشت تا نمی‌دانم چه‌طور شد زنگ زدم به نادر ابراهیمی. شاید هركس دیگر مثل من هم این كار را می‌كرد كه نام “نادر ابراهیمی” برایم سدی بود برای زنگ نزدن به او.
گفت سه‌شنبه روزی بیا؛ غروب همه می‌توانند بیایند.
رفتم.
ساكن اتاق 16 و 17 كوی دانشگاه بودم. سربالایی را بالا رفتم تا رسیدم به خوابگاه پزشكی‌ها. بعد از درش كه درآمدم سر كوچه 17 امیرآباد، داخل شدم. شنیده بودم كوچه گاهی بالا می‌رود و گاه مستقیم تا باید رسید به بزرگراه كردستان كه یكی دو در مانده به بزرگراه، در ضلع شمالی در خانه‌اش بعدازظهر سه شنبه‌ها باز است. 

در باز بود، با این حال در زدم. صدایی محكم گفت، بفرمایید بالا. از پله‌ها كه بالا رفتم، یادم افتاد خودم را معرفی كرده‌ام. جلو در ایستاده بود. دو حدس اشتباه در این سال‌ها زده‌ام كه گاهی برای مرور یادم می‌آید. همیشه با خواندن داستان‌های “علی اشرف درویشیان” و شنیدن این كه كرد است،‌ تصور می‌كردم مردی است درشت‌اندام و سبیل‌آویخته كه وقتی 15/5/ 1375 با تاكسی سبزهای كرج به در خانه‌اش رفتم، با مردی كوتاه‌قد روبه‌رو شدم و مهربان. پیش از دیدن نادرابراهیمی‌هم تصور می‌كردم با مردی میان‌قد باید روبه‌رو شوم كه سر به زیر است (اگرچه از خودش خوانده بودم كه سر به زیری را بد می‌داند). وقتی پله به جلو در رسید، مردی را دیدم كه سایه‌اش افتاده بود روی دیوارها. دستش را كه دراز كرد، دستانم گم شد توی دستانش و مردی دیدم با سبیل‌هایی خاص و زوری پنهان مانده در انگشت‌های دست راست. خندید و گفت:‌ «همیشه فكر می‌كردم روزنامه‌نگارها قدكوتاه هستند كه قدكوتاه‌ها عموما مارمولك‌اند.»

با همان شرم، كه دوستانم شرم شهرستانی می‌خواندند، فقط خندیدم. هنوز كسی نیامده بود یا شاید من ساعتی زودتر از وعده عام سه‌شنبه‌ها رسیده بودم. از جلو در اتاق،‌ مبل بود و مبل تا به انتها كه می‌رسید به میز ناهار خوری. بعد دیوار بود كه تابلوهایش یكی دوتا نبودند و آن وقت مجسمه‌هایی كه قبلا در خانه جواد مجابی هم دیده بودم و می‌دانستم از كارهای ژازه تباتبایی است.
آشپزخانه دست راست بود و همان جلو در. اتاق كارش دست چپ بود و همان جلو در. نشستم روی یكی از مبل‌های اول اتاق. بلندم كرد كه روی مبل روبه رو بنشینم و بعد كه نشستم سایه‌ای پشت‌سرم احساس كردم و با نگاه ابراهیمی‌از جایم بلند شدم، تازه فهمیدم روبه روی آشپزخانه نشسته بودم كه همسرش آن‌جا بود.

در مجموع، شاید به 5 بار هم نرسید رفتن‌هایم به خانه ابراهیمی‌تا سال 82، اما همیشه همسرش بود كه همیشه می‌شناختمش و همیشه برایم جالب بود یك مرد چه‌قدر می‌تواند زنش را دوست داشته باشد كه كتاب‌های زیادی از نادر ابراهیمی‌به فرزانه منصوری تقدیم شده است. چاپ‌های اول كتاب‌های داستانی ابراهیمی‌ آرم امیركبیر را داشتند و چاپ‌های جدیدش آرم نشر روزبهان دارند. خیلی حرف می‌زد. تا نشست شروع كرد به حرف زدن. مسلط هم نشسته بود كه كم نیاورد گویی. نگاهم به حرف‌هایش بود كه كمتر دست‌هایش تكان می‌خورد و بیشتر روی شانه‌های مبل بود و گاهی خم می‌شد رو به جلو و تاكیدش را بر برخی حرف‌هایش بیشتر می‌كرد.

 

همان جلسه بود كه فهمیدم مریم زندی خواهر ناتنی‌اش است و عكاسی را او به خواهر آموخته. در دوره گویا راه انداختن مركز ایران پژوهی. بعد یاد كیومرث پوراحمد افتادم در آن جلسه كه در مصاحبه‌ای گفته بود، دستیار كارگردان ابراهیمی‌بوده در سریال “گلن اوجا”. بعد نادر ابراهیمی‌را دیدم، مثل تمام مقدمه‌هایی كه می‌نوشت در آغاز حتی كتاب‌های داستانش و در ابن مشغله و ابومشاغل. خب دوست داشتم ببینمش، چون در ابومشاغل و ابن مشغله، به من كه كار كرده و درس خوانده بودم، نزدیك‌تر بود. همان جلسه بود كه از همه چیز گفت؛ خانم منصوری را فقط زمان آمدن می‌دیدم و زمان رفتن و هیچ وقت در میانه بودنم در خانه‌اش، هرگز نمی‌دیدم.

همان جلسه بود كه مدام كلمات روی زبانم قطار می‌شدند كه در فرصت كوتاهی كه ابراهیمی، نفس تازه می‌كرد بلند بگویم، آقا به خدا من خبرنگار نیستم. یك قصه‌ام در همان ادبیات داستانی چاپ شده است. كه البته دست آخر جلو در خانه گفتم و فكر نمی‌كردم یادش بماند كه یادش ماند و جلسه بعدی درباره‌اش حرف زد و البته باز از خودش مثال آورد برای فهم بیشتر اشتباهاتم.

در همان جلسه بود كه از “دشنام” گفت و شروع داستان‌نویسی‌اش كه این قصه در “خانه‌ای برای شب” و زمانی كه ابراهیمی‌در زندان بوده است منتشر می‌شود. بعد از “جلال آل‌احمد” یاد كرد كه دشنام را در “كتاب ماه كیهان” منتشر كرد و بعد “سیمین دانشور” كه دشنام را به عنوان یكی از سه قصه برگزیده ایران به آمریكا برد و بعد “داریوش مهرجویی” كه دشنام را ترجمه كرد و ... از غلامحسین ساعدی و بهرام صادقی به بزرگی یاد كرد. در همان جلسه (اگر اشتباه نكنم خرداد 1376 ) بود كه گفت چه كار خوبی كردی با آن فرهنگ توصیفی آخر گفت‌وگو. خب نگفتم. چه داشتم بگویم. بعد گفت، بیا همین كار را گسترش بده! خرداد بود و باید می‌رفتم قزوین و تمام سه ماه تعطیلی را در بازار قزوین كار می‌كردم كه بتوانم سال بعد باز دوام بیاورم برای درس خواندن.

گفت، فردایش باز بروم پیشش.
فردایش رفتم. چكی كشید و آدرسی داد و آدمی‌را معرفی كرد رحمانی نام كه كنارش نشسته بود:
- این چك، قسط اول كارت خواهد بود، 50 هزار تومان. از فردا می‌توانی به این آدرسی كه دادم بروی پیش آقای رحمانی. كتاب‌ها را از او بگیر.
حالا كه نگاه می‌كنم بیشتر به خواب می‌ماند یا شاید یك تصویر از قصه (قصه و نه داستان)‌های نادر ابراهیمی.
تمام سه ماه تعطیلی را هم كار می‌كردم همین اندازه می‌توانستم پس‌انداز كنم و بسپارم به مادرم كه ماهی هزار یا هزار و پانصد تومن همراهم كند كه هر هفته بیایم تهران و باز برگردم قزوین. داشتم به موهای بلند آقای رحمانی نگاه می‌كردم كه شنیدم: «كار را كه پیش بردی،‌ قرارداد را هم امضا می‌كنیم.»

و من نفهمیدم چه‌طور اطمینان كرد و چك را داد.
حتی بیرون هم باور نكردم و یادم هست با سرعت ماشین گرفتم و رفتم انقلاب و نقدش كردم؛ بله همه‌اش پول بود.
صبح فردا، آدرس را گرفتم جلو چشمم. پیاده از كوی دانشگاه راه افتادم. امیرآباد كه به چهار راه فاطمی‌رسید، من كه از شمال به جنوب می‌رفتم، پیچیدم به راست خیابان. جلو رفتم و جلو رفتم تا رسیدم به در دژبان مركز. بعد از عرض خیابان رد شدم و رسیدم به در خانه‌ای كه كنج كوچه‌ای بود. روی یكی از زنگ‌ها نوشته شده بود: سازمان همگام با كودكان و نوجوانان. عجب! پس اینجا انتشاراتی‌ای است كه شنیده بودم نادر ابراهیمی‌و همسرش و احمدرضا احمدی شاعر در آن شریك هستند و كارشان انتشار كتاب‌های كودكان و نوجوانان است. طبقه دوم بود گویا. وارد جایی شدم كه آرام بود و باد خنكی می‌وزید، لابد از دریچه كولر كه قد بلند من نزدیكش بود. اتاق رحمانی آبی بود با نقش‌های ریز قرمز. بعد كتابش را برایم امضا كرد: “بانوی اردیبهشت”. 

رحمانی را بعدها، كه كارم با همگام تمام شد، دیگر ندیدم كه شنیدم نام فیلم “بانوی اردیبهشت” از این كتاب گرفته شده و شاعر هم در آن بازی می‌كند. فیلم را ندیده‌ام متاسفانه هنوز.
دیگر تابستان بود و خوابگاه كوی دانشگاه تعطیل و تهران برایم ناآشنا. از ترمینال غرب مستقیم می‌رفتم به خیابان فاطمی‌و هر بار 20 یا 25 كتاب می‌گرفتم و باز برمی‌گشتم به ترمینال غرب و بعد می‌رفتم قزوین و دو هفته‌ای، شب و روز، كتاب‌ها را می‌خواندم و بعد دوباره برمی‌گشتم و باز... هنوز آن وقت‌ها مسوول بخش كتاب مجله آدینه نشده بودم كه وقتی چنین كاری كردم برای اولین بار و كلی كتاب همراهم بردم كه معرفی كنم، منصور كوشان عصبانی شد و گفت، كتاب را كه آدم همراهش نمی‌برد همین جا ورق بزن و معرفی كن. معرفی كتاب است مثلا! كتابشناسی نادر ابراهیمی‌را تمام كردم. تمام تابستان 76 نشد اما دیگر كاری به كار خودش نداشتم و یك راست به همگام می‌رفتم و برمی‌گشتم.

 

كتاب را هم تحویل دادم كه آن زمان – اگر اشتباه نكنم – تعداد كتاب‌های ابراهیمی‌98 عنوان بود. در این كتاب درباره هر كتاب یك صفحه نوشته بودم با شناسنامه هر كتاب. چندماهی خبری نداشتم تا وقتی دوباره تماس گرفتم . گفتند، رحمانی دیگر نیست. بعد زنگ زدم به نادر ابراهیمی. گفت، بروم خانه‌اش. رفتم. قرارداد را امضا كرده بود و عنوان هم داده بود: تهیه كتابشناسی نویسندگان و شاعران معاصر ایران. جلد اول:‌ كتابشناسی نادر ابراهیمی.
بعد هم مقدار دستمزد را هم نوشته بود: 10‌٪ الی الابد. طرف اول قرارداد مدیرعامل شركت همگام با كودكان و نوجوانان بود (یعنی خود نادر ابراهیمی) و طرف دوم هم من.
از كار خوشش آمده بود. نویسنده بعدی را من گفتم محمود دولت آبادی باشد. گفت، نه. احمد محمود خوب است.

چند بار سراغ احمد محمود را گرفتم كه جوابی نگرفتم. شاید هم دلیلش این بود كه از سخت شروع نكرده بودم تا به راحت برسم. از راحت شروع شده بود این كار كه یادم نمی‌رود وقتی كتاب‌های نادر ابراهیمی‌در كتابخانه انتشارات همگام تمام شد، یكی دو كتاب كم آمد نسبت به فهرستم و گفت به كتابخانه خانه‌اش بروم و كتاب‌هایش را یكی دو هفته‌ای به قزوین بردم.
تمام كتاب‌هایش را گالینگور كرده، داشت در منزلش.

حالا كه دارم فكر می‌كنم می‌بینم تمام قصه‌های دهه اول زندگی‌اش را در كتابخانه‌ام دارم از خانه‌ای برای شب گرفته تا آرش در قلمرو تردید و افسانه باران و غزلداستان‌های سال بد و مصابا و رویای گاجرات و لوازم نویسندگی و ساختار و مبانی ادبیات داستانی و بار دیگر شهری كه دوست می‌داشتم و چهل نامه كوتاه به همسرم و یك عاشقانه آرام.
حالا كه دارم فكر می‌كنم می‌بینم حتی داستان زندگی میرمهنای دوغابی و ملاصدرا نوشته نادر ابراهیمی‌را هم دوست داشتم. حالا كه دارم فكر می‌كنم می‌بینم ظلم شد در حق رمان “تكثیر تاسف‌انگیز پدربزرگ” ...
حالا ...
حالا نادر ابراهیمی‌رفته است و ...

* تیتر مطلب عنوان یكی از كتاب‌های نادر ابراهیمی‌است.

 
 


نظرات بازدیدکنندگان:

نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی (email):
* متن نظر:
    

 
نرم افزار: ناشر نشریات شرکت پویندگان دنیای ارتباطات (پویاسافت)