محمود دولتآبادی :با احترام به بانو فرزانه منصوری
همواره او را دور – دورادور میتوانستهام به یاد بیاورم. در مدت زمانی كه كم نبوده و نیست، شاید یك شخص سوم حیرت كند از اینكه دو همكار در مسیر زندگی حرفهایشان، فقط دو یا سه بار یكدیگر را دیده باشند، آن هم از سر اتفاق؛ در یك شهر و در یك سرزمین زندگی میكنید، به یك زبان سخن میگویید و مینویسید. شغل و حرفه واحدی دارید، لیكن هیچ امكان اجتماعی – حرفهای سالم وجود ندارد كه دستكم یك بار در سال یكدیگر را ببینید! وقتی بود كه شخصا تاكید میورزیدم بر صنفی بودن اجتماع نویسندگان، اما فضاهای شتابزده و ناگهان از راه رسیده سیاستهای روز، مجال پروردهشدن چنان پیشنهادی را برنمیتابید و بر نتابید.
این فقط یك خواسته ساده نبود،بلكه یك فكر و یك آرزو بود كه جامعه شهری شده یا در حال شهری شدن ما نیاز به اجتماعات صنفی دارد تا – شاید – بتوان به وجهی از نظم و نظام اجتماع شهری – یا به اصطلاح امروزیها – مدنی رسید. اما در چنان تب انقلابی و انقلابیگری كه درگرفته بود، طبعا مخالفان چنین فكر و پیشنهادی در اكثریت بود؛ اكثریت قریب به اتفاق؛ پس نه فقط دموكراتهای انقلابی و چپهای بسیار جوان، كه حتی طیف لیبرالدموكرات هم به این پیشنهاد ساده كه معدودی افراد به آن میاندیشیدند، پوزخند زدند، زیرا ای بسا میاندیشیدند كه تاریخ و جنبشهای اجتماعی در تاریخ را درستتر تشخیص دادهاند و درك زمانه و روند حركت خلقها امر پیچیدهای است كه در ذهن یك روستاییزاده خیالپرداز نمیگنجد؛ درست.
پس اساس، یا یكی از پایهها و اساس جمعیتهای مدنی كه تشكیل اصناف میتوانست باشد، قربانی نظریههای انقلابی و به سرعت قربانی عمل انقلابی – انقلاب شد، – یعنی له شد زیر چرخهای بولدوزر انقلاب به سود یك سونگری و آن خط فرضی ترسیم شد. در همان گیرودارها و جدلهای بیپایان بود كه جرقههای افتراق زده شد و پیش از همان جرقهها بود كه شاید نادر ابراهیمی را در یكی از جلسات دیدم و زان پس شاید بار دیگر فرصتی اتفاقی رخ داد در نمایشگاه كتاب كه بسیار اندوهزا بود برایم؛ زیرا مردی را در كنج میدیدم كه پیش از آن بسی افراخته و به قامت دیدهاش بودم. همسرش زیر بازوی او را گرفته بود و من حق نداشتم بیش از اندك زمانی به سلام و حالپرسی، ابراهیمی را برجا نگه بدارم و گذشتم و راه باز كردم تا راهپلهها را آرام پایین برده شود. آنجا بار دیگر فداكاری بانوی ایرانی را در سیما و رفتار همسر نادر ابراهیمی (فرزانه منصوری) ستودم.
از آنكه خبردار شده بودم نادر بیمار شده است و به جز این دیگر هیچ! چه انتظاری میتوان داشت؟ ابعاد آن افتراق كه جرقههایش با صدای انقلاب برآمده بود، اكنون تكهپارههایش هر كدام، اگر باقی مانده بودند، در كنج و گوشهای نشسته یا سوسو میزدند و نادر ابراهیمی سرشناسترین نویسندهای بود كه شنیدم جذب انقلاب شده است. نمیدانم آیا او مجال یافته است سرگذشت سی، چهل ساله خود را بنویسد یا نه؟ آنچنان كه در مجله تماشا مینوشت زیر عنوان «ابن مشغله» همزمان با ساختن فیلمی مسلسل در تلویزیون زیر عنوان «هامی و كامی» كه ماجرای سیر و سیاحت دو نوجوان ایرانی بود در شهر و استانهای این و آن سوی ایران بعد از اصلاحات ارضی و نظر میداشت به نشانههای رشد و توسعه در شرایط بهبود اوضاع اقتصادی ایران و بهایافتهتر شدن قیمت نفت. به راستی او ابنمشغله بود.
از شعر و نمایشنویسی گرفته تا ساخت و كارگردانی فیلم و طبعا فیلمنامهنویسی و نقد و بررسی و تحقیق و... نیز در سال 1355-1354 بود به گمانم كه نمایش فیلمی از او را در تلویزیون بند 7 زندان قصر دیدم كه شخصیت اصلی آن كلن اوجا نامیده میشد و به نظرم میرسید خوب نیست كه هنرپیشه فیلم – همان كلن اوجا – آنقدر بیهوده قاهقاه بخندد؛ آن فیلم كه از رمان مفصل ابراهیمی آتش بدون دود (اثری كه بعد از آن گویا منتشر شد) اقتباس شده بود و میپرداخت به زندگانی مردمان تركمن ما. یادم بود كه نادر ابراهیمی – اكبر رادی – بهرام بیضایی و احمدرضا احمدی در حوالی آغاز 1340 شمسی جنگ طرفه را مینویسند و منتشر میكنند و در عین حال محفلی ادبی هم دارند به همین نام. آن روزگار جوانههای هنری در عرصههای گوناگون بیشتر در جنگهای ادبی نمود مییافت و این خود نشانه روشنی است در جامعهشناختی تاریخی ادبیات معاصر ایران كه بعد از كودتای 28 مرداد بار دیگر با بضاعتی اندك به میان آمده بود.
جنگها خود نشانههای جوانی و آغازی نو بودند. در میان ادبیات غیررسمی تلاشی كه باز از سر گرفته شده بود و نوعا كنایهای بود از آنچه در روزگار هدایت و چوبك «گروه اربعه» و – دیگری «سبعه» نامیده میشدند. در همان سالیان بود كه یك بار ابراهیمی را دیدم به نشست درباره طرحی پژوهشی كه در سر میپروراند و گمان میبرم به جاهایی هم رسانید. آن طرح گویا پژوهشی بود در باب ادبیات و فرهنگ و به یاد دارم كه برادر مرا هم به همكاری فرا خواند كه البته آن همكاری چندان به درازا نكشید. سرانجام اینكه در ذهن آدمی مثل من، چهرههای دوستان هنرورز، هر كدام ریخت ویژه خود را مییابند – ریختی كه گاه روشن و گاه كمتر روشن یا كمرنگتر میتوانند بود – و چهره نادر ابراهیمی كه همچنان دورادور او را در خیال میدیدم و دوست میداشتم، یادآور تصویری بود پرتوان و پركار و چندوجهی، انسانی كه به خودش قول – وعدههایی وسیع و پردامنه داده است.
اما چرا و چگونه شرایطی پدید میآید و چگونه روحیهای در فرد تبلور مییابد كه او بطلبد در همه عرصهها بپوید؟ درك من – صرفنظر از این كه چنین روحیهای خوب است یا نیست – متوجه شرایطی میشود كه آوردم آغازی دیگر و نو بود در میدان هنرورزی جوانانی كه در حول و حوش شهریور بیست زاده شده بودند و در قبل و بعد از واقعه اصلاحات ارضی میرفتند كه زبان باز كنند و آن مرحله تازهای بود از مقوله شهرنشینی، رونق و اصطلاحا توسعه. در همان دهه چهل بود كه تلویزیون – این جعبه جادویی – در تهران پاگشا شده بود و رادیو ایران وقت زیادی در اختیار آقای علی امینی – نخستوزیر – میگذاشت. برای سخنرانیهای مطول در توجیه تصمیمات دولت خود. قیام پانزده خرداد رخ داده بود و باقیماندههای گروه – دسته – احزاب سیاسی از این و آن سوی بار دیگر جوانه میزدند.
در آن زمانه و دورهای كه من به یاد دارم یك بار دیگر همه آن جنبههایی كه اجتماعیت داشته بود به نحوی، بار دیگر میكوشیدند خود را بازسازی یا بازآرایی كنند. از آن زمره نویسندگانی بودند در معنای وسیع كلمه – شاعر، داستانپرداز، نمایشنویس، منتقد، مترجم، محقق و... – كه میكوشیدند در عین نوجویی و نونگری و پویایی در حلقههای پیوند پیشآهنگان خود قرار گیرند. هدایت نمانده بود، جمالزاده در اروپا بود و بزرگ علوی نیز در شرق اروپا. در تهران میاندار تاریخچه ادبیات نوین ایران، شخصیتهایی بودند چون آلاحمد، سیمین دانشور. م.ا بهآذین و ابراهیم گلستان. احمد شاملو و غلامحسین ساعدی در آن سالیان نویسندگان زاده حول و حوش شهریور بیست به جامعهای گام نهاده بودند كه در عرصه ادبیات وسوسههای صحنه و تصویر برخی از ایشان را آرام نمیگذاشت.
چنانچه دیدیم سینما ناصر تقوایی را به تمامی جذب كرد، بهرام بیضایی را اگرچه مجذوب كرد، اما او به تمامی جذب نشد. اكبر رادی در هنر نمایش باقی ماند، ساعدی در نمایش و داستان، احمدرضا احمدی و سپانلو در شعر و جواد مجابی در مطبوعات و طنز و گلشیری هم - حتی سری زد به نمایش در سلامان و ابسال - و به خصوص نادر ابراهیمی در بیشتر حوزهها به تكاپو میبود. یعنی كه در یك جامعه نارسیده، جوانان باید خودشان انتخاب میكردند. چنین بود كه ابراهیمی به درستی لقب «ابنمشغله» به خود داده بود اما اینكه چرا چنان بود كه هنروران ما هر یك در یك مدار واحد قرار نمییافتند، خودش موضوعی است كاملا اجتماعی كه در یك بررسی چندجانبه تاریخی میتوانش بازشناخت.
اما اگر ناچار باشم در یك عبارت علل پریشیدگیها را وانویسم، شاید در راس همه علل اشاره كنم به گسستهای سیاسی – اجتماعی ایران از انقلاب مشروطیت به این سو و تاثیر آن گسستها بر هنر و ادبیات. زیرا تا اینكه هر شاخه هنری – فرهنگی رفته است ریشه در بطن جامعه بدواند و تشخص مخصوص به خود را بازیابد، آن تیغ تاریخی گسلنده فرود آمده است و همه رشتهها را از هم گسیخته و نوآمدگان مدت زمانی طولانی را میبایست صرف بازجستن كنده – پارهها كنند و پیوستنشان به یكدیگر؛ و فیالمثل در آستانه دومین دهه بعد از كودتا معدودی جوانان شهرستانی راه جویند به اندیشه نوشتن و چاپ آثار خام خود در جنگی به نام طرفه در شمارگانی معدود. یعنی كه كاری را از سر گرفتن و باز روز از نو – فصل از نو... تا ایشان خود به پختگی لازم برسند هر كدام از طریق و مسیر خود، با نیازها و نگاههای خود، باورها و توان – ناتوانیهای خود از موانع پیوسته و گوناگون گذر كنند تا فرجام كار.
آری ... فرجام محتوم و حقیقت محض، یعنی كه مرگ؛ فرجامی كه به راستی شاه و گدا نمیشناسد و یگانهای است همهگانشمول و آنچه پیش از آن بر جای میماند چند و چگونه گذراندن طریقی است كه هر تن آدمی از آن عبور كرده باشد در جبری كه خیام حكیم به جستوجوی ازلیت تا ابدیت آن، آسمانها را هم درنگریست مگر این افسون بودگاری كاری را تعریفی جامع و فراگیر بیابد. آری... صندوق عدم! نیستن. دریافت لحظه به لحظه نیستن اگر میسر بودی جهان مجنون سرایی میبود متفاوت با آنچه اكنون هست كه چیزیست مثل یك طعن! و خوشبختانه آدمیزاد چنان درگیر و دچار زندگانی میشود كه غالبا مرگ را از یاد میبرد.
اما اینكه هر تن آدمی چگونه دچار و درگیر زندگانی میشود، خاص هر فرد است. ای بسا كه فراوان باشند مردمانی كه در بودگاری خود آگاه نباشند به این كه بودن آدمی بدان است كه كاری انجام میدهد تا به زندگی خود معنایی ببخشد حتی در اندازههای خور و خواب و سقف و نیازهای تن، اما یقینا فراوانند نیز آدمیانی كه در هر گام و هر فصل عمر خویش به كار و در كار هستند تا به حضور خود، یعنی این اعجاز حیرتانگیز، معنایی ببخشند؛ نیز هستند مردمانی كه عمر شب و روز خود را میگذرانند صرف اینكه توجیهكننده كردار و رفتار خود باشند.
شخصا درباره هیچ فردی كه دیدهام، آشنا بودهام از دور یا نزدیك و یا آثاری از ایشان خوانده یا دیدهام و یا شنیده، هرگز و هیچ داوریای نداشتهام و ندارم؛ نه نیز درباره نویسندهای كه نادر ابراهیمی بود، مگر نگریستن و دیدن وجوه مثبت شخصیت وی. پس خوب است بیاورم كه نادر ابراهیمی در همه حال و در هر وضعیت و شرایطی كه بود – چه خود میكوشید به ساختن چنان شرایطی، یا خود در چنان وضعیتی از كار كه قرار میگرفت – حس من نسبت به او آن بود كه در باطن و ظاهر خود، این آب و خاك را دوست میداشت و همان اندازه توانست علقه خود را در بیان آورد كه میتوانست. به این ترتیب بپذیریم كه وصیتنامه او همان سرودی باشد كه نویسا كرد و خواننده هنرمند ما، محمد نوری روح صدای خود را در آن واژگان اندك دمید و شاید كه به یادگار بماند سرانه انبوهه آثاری كه به قلم نادر ابراهیمی بر پیشخوان كتابفروشیها باقی است.
جهان را چنین است ساز و نهاد / كه جز مرگ را كس ز مادر نزاد!
حكیم ابوالقاسم فردوسی