علی دهباشی از خاطرات خود با محمدعلی جمالزاده می‌گوید

قرار بود جایزه نوبل را به جمالزاده بدهند

 

بخت با من بوده است كه در طی سی‌وچند سال درك حضور و آشنایی اغلب نویسندگان معاصر نصیبم شده است. این آشنایی در ابتدا با مكاتبه و نامه‌نگاری بوده است و بعد دیدار و دوستی و آشنایی كه... از میان خاطراتی كه از این آشنایی‌ها باقی مانده بخش‌هایی را انتخاب كردم كه به‌تدریج در این صفحات ارائه خواهم داد. از قدیمی‌ترین این خاطرات آغاز می‌كنم. از خاطراتی كه با سیدمحمدعلی جمالزاده برایم باقی مانده است. آبان‌ماه بود و وارد دوره دبیرستان شده بودم. سال اول رشته ریاضی دبیرستان دكتر خانعلی. دكتر خانعلی از معلمانی بود كه در تظاهرات معلمین در دهه چهل در درگیری كشته شده بود، بنابراین نام این دبیرستان خود به خود فضا را قدری سیاسی می‌كرد.

 

سال تحصیلی به نیمه نرسیده بود كه كتابخانه را راه انداختیم و معلم ادبیات ما هم خوشبختانه اهل كتاب بود و مدد می‌رساند و كارمان گرفت. در آن سال‌ها شوق خواندن و دانستن تمام وجودم را گرفته بود. كتابی كه در دست داشتم تمام نشده فكر كتاب بعدی بودم. اصلا نگرانی‌ام این بود نكند كه كتاب كم بیاورم. خلاصه، كتاب‌ها را نمی‌خواندم بلكه می‌بلعیدم، در راه مدرسه، ته كلاس زیر میز و... اینها را گفتم تا فضایی كه نخستین بار با جمالزاده آشنا شدم را توصیف كنم. سر كلاس ادبیات معلم ما از جمالزاده گفت و تكه‌هایی از رمان دارالمجانین را خواند و من منتظر ساعت پایان كلاس بودم كه به هر ترتیبی شده كتاب را از او امانت بگیرم و بخوانم.

 

موفق شدم و روز بعد تمامش را خوانده بودم و مبهوت. انبوه سوالاتم را با معلم ادبیات مطرح كردم. او یك دفعه درآمد كه بیا همه این حرف‌هایت را برای خود جمالزاده بنویس. با جمالزاده دوست بود و مكاتبه داشت. خلاصه آنكه چند روزی طول كشید تا اولین نامه‌ام را برای یك نویسنده بزرگ نوشتم و به نشانی‌ای كه به من دادند پست كردم. هرگز تصور پاسخ نداشتم. من كه بودم كه جمالزاده به نامه من جواب بدهد. در این فاصله هر چه از جمالزاده دستم می‌آمد می‌خواندم و تصور پاسخ ندادن او قوی‌تر می‌شد.

 

سرانجام پس از دو هفته كاغذ جمالزاده رسید. چندین بار خواندمش. بخش‌هایی از آن نامه: «با سلام و دعای قلبی خدمت دوست جوان آقای علی دهباشی كه اگر دیدارش نصیبم نگردیده ولی عطر محبت و صفایش بسیار قلبم را شاد ساخته است و...
چنانكه لابد می‌دانید من زود و در طفولیت از وطن و هموطنان و پدر و مادر و دوستان و آشنایم دور شدم و به غربت افتادم و زود یتیم شدم و من در غربت خود را بی‌‌یار و یاور یافتم. از كاغذتان معلوم است كه دارالمجانین را با دقت خوانده‌اید.

 

شاید چندین مرتبه، من با مرحوم صادق هدایت خیلی دوست شده بودم و الحق كه او هم نهایت یگانگی و دوستی را به من عطا فرمود و كم‌كم داشتم باور می‌كردم كه شاید واقعا در میان كسان و خویشان و حتی دوستانش آنچه را دلش می‌خواهد و می‌جوید كاملا به دست نیاورده است. در هر صورت دوست شدیم و كم‌كم دستگیرم شد كه بعضی از جوانان خودمانی كه خود را فاضل و كامل می‌دانند با او میانه خوبی ندارند و لهذا در كتابی كه شما هم به‌دقت آن را خوانده‌اید، منظورم همان دارالمجانین است، نوشتم و با مقدمه‌ای كه تاریخ «ژنو، سوئیس، آذرماه 1319 هجری شمسی» دارد هدایت را هم از جمله كسان معدودی در آن كتاب به رسم قهرمان و به اسم «هدایتعلی» و حتی از كتاب‌هایش كه تا آن تاریخ به چاپ رسیده جمله‌های بامعنی و باحقیقت را هم آوردم.

 

جالب است همزمان با كاغذ شما من دوباره این كتاب را خواندم (چون بسیاری از مطالبش به كلی فراموشم شده بود). به صفحات آخرش كه رسیدم و با تعجب بسیار همانطور كه شما در كاغذتان اشاره كردید دیدم كه درباره خودكشی صادق هدایت پیشگویی كرده‌ام و شك نیست كه بسیار تعجب‌آور است كه ده، یازده سال قبل از اینكه صادق هدایت در پاریس خودش را بكشد از خودكشی او سخن گفتم و جز اینكه قبول كنم كه یك مشیت غیبی به من الهام كرده است طریق دیگری برای حل مشكل پیدا نمی‌كنم و دیگران كاملا آزادند كه هر نوع تعبیری دلشان می‌خواهد برای این مجهول پیدا كنند و به ما بگویند چطور ممكن بوده است كه 10، 11 سال قبل از انتحار هدایت، انتحار را در كتابی بیان كرده باشد.

 

خدا می‌داند! زنم مریض است و باید به او برسم. امیدوارم روزی در ژنو سعادت دیدارتان را داشته باشم و درباره صادق هدایت كه هر دویمان به او علاقه‌مند هستیم گفتنی‌ها را بگویم تا برای آیندگان باقی بماند. اگر گاه‌گاهی برایم چند كلمه بنویسی بسیار ممنون می‌شوم. به صحت و سلامتم كمك خواهم كرد. آیا كتاب «طریقه نویسندگی و داستانسرایی» را كه در شیراز برای دانشجویان دانشگاه آن شهر به چاپ رسیده است دیده‌اید. این كتاب كوچك هم دارای 231 صفحه است.» مكاتبه با جمالزاده سال‌ها ادامه داشت. بیش از یكصد نامه بین ما رد و بدل شد. از او درباره عضو یتمش در كمیته ملیون می‌پرسیدم و جمالزاده طی چندین نامه ماجرای كمیته ملیون را برایم نوشت. سال‌ها گذشت و نخستین دیدار ما در خانه او در خیابان فلوریسان شهر ژنو اتفاق افتاد.

 

در آستانه در به استقبال آمده بود. چند دقیقه‌ای در سالن ساختمان مرا نشاند كه ساعت آمدن پستچی دقایقی دیگر است. نامه‌هایش را گرفت. بدون اغراق حدود ده پاكت نامه و چندین بسته كه معلوم بود كتاب است. می‌گفت هر روز همین مقدار نامه و كتاب (بیشتر از ایران) دریافت می‌كند. می‌گفت حداقل روزی یك نامه به سوی ایران می‌فرستد. (در این سال‌ها كه نامه‌های جمالزاده را گردآوری می‌كنم می‌بینم بخش مهمی از زندگی جمالزاده نامه‌هایش است.)

 

خانه‌اش مملو از كتاب و كاغذ بود. با اینكه اتاق مستقلی برای كتابخانه داشت ولی به هر طرف كه سر می‌كشیدی با تلی از كاغذ و كتاب روبرو می‌شدی. در همین خانه جمالزاده پذیرای سیدحسن تقی‌زاده، بزرگ‌علوی، مجتبی مینوی، غلامحسین یوسفی، كاظم‌زاده ایرانشهر، حبیب یغمایی، جلال آل احمد، همایون كاتوزیان و بسیاری دیگر از رجال ادب و سیاست بوده است.

در سفری دیگر كه در اوایل تابستان سال 1360 اتفاق افتاد، گفت برویم كمی كنار دریاچه لمان قدم بزنیم. بعد از ظهر بود. یك ضرب حرف می‌زد و می‌گفت. تاریخ سخنگو بود. از پدرش سیدجمال واعظ اصفهانی تا آخرین شعری از مهدی اخوان‌ثالث خوانده بود. صحبت به وضعیت ادبیات معاصر و جایگاه ما در جهان كشید. بسیاری از آثار ادبیات داستانی معاصر را خوانده بود. با نویسندگانش مكاتبه داشت. صحبت از جایزه ادبی نوبل شد. گفت برویم جایی بنشینیم تا قصه جایزه نوبل را بگویم. به تفصیل گفت و بعدها برایم در نامه‌ای جداگانه نوشت.

 

به آن نامه اكنون دسترسی ندارم، اما گفته‌هایش یادم است. با این جمله شروع كرد كه در هیچ سرزمینی مثل سرزمین ما بخل و تنگ‌نظری ریشه ندوانده است و بعد اشاره كرد كه كتاب خلقیات ما ایرانیان را برای نشان دادن پاره‌ای از روحیات منفی قوم ایرانی نوشته است. گفت در سال 1348 از آكادمی نوبل نامه‌ای به آدرس ناشر جمالزاده (معرفت) به تهران می‌رسد. مضمون‌نامه از این قرار بوده است كه جمالزاده از كاندیداهای نوبل است. بعد نامه دیگر مبنی بر قطعیت این كاندیداتوری به خود جمالزاده در ژنو.

 

جمالزاده تعریف كرد كه بعدها فهمید وزارت دربار به محض دریافت این خبر با آكادمی نوبل وارد مذاكره می‌شوند كه ما (یعنی دربار شاهنشاهی) با تعلق جایزه ادبی نوبل به جمالزاده موافق نیستیم و خودمان نویسنده دیگری به نام «بسیج خلخالی» را جهت دریافت جایزه نوبل معرفی می‌نماییم. بسیج خلخالی شاعری بود كه كتاب شعر قطع رحلی نفیسی با كمك دربار منتشر كرده بود با عنوان «حماسه هیزم‌شكن»، كه در ستایش آبراهام لینكلن سروده شده بود. جمالزاده گفت نشان به آن نشان كه در آن سال نه به من جایزه نوبل را دادند نه به بسیج خلخالی و جایزه به یك زن و شوهر اسرائیلی تعلق گرفت كه هیچكدام از‌آثارشان حداقل به زبان فرانسه ترجمه نشده بود.

خاطره دیگری كه از جمالزاده دارم مربوط به چاپ كتاب خلقیات ما ایرانیان است. همانطور كه می‌دانید این كتاب به صورت سلسله مقالات در مجله «مسائل ایران» منتشر می‌شد. مجموعه اینها به صورت كتاب با همان عنوان منتشر شد. پادشاه ایران چندماهی پس از انتشار خلقیات ما ایرانیان كتاب را می‌خواند و از پاره‌ای مضامین كتاب ناراحت می‌شود (اینها را جمالزاده تعریف می‌كرد). جمالزاده براساس تجربه زندگی و خودش، شواهدی از فرهنگ مردم یا قصه‌ها و تمثیل موارد بسیاری از «ریاكاری»، «حقه‌بازی» و سایر خصایص منفی ایرانیان را در این كتاب آورده بود.

 

جمالزاده در زمان انتشار این كتاب در ایران نماینده ایران در سازمان بین‌المللی كار در ژنو بود و پاسپورت دولتی داشت. شاه آنقدر از دست جمالزاده ناراحت می‌شود كه دستور می‌دهد جمالزاده را بیكار كنند و پاسپورتش را از او می‌گیرند. البته سوئیسی‌ها بلافاصله جمالزاده را در همان سازمان استخدام می‌كنند. جمالزاده می‌گفت این دومین صدمه‌ای بود كه من بابت نوشته‌هایم خوردم. كتاب «خلقیات ما ایرانیان» در تمام دوران حكومت پهلوی جزو لیست كتاب‌های ممنوع‌الانتشار بود. ماجرای آشنایی و دوستی من و جمالزاده تا به آخرین روزهای زندگی‌اش ادامه یافت و حالا من شده‌ام نماینده هیات امنای چاپ آثار جمالزاده در ایران كه تاكنون 24 جلد از آثارش را منتشر كرده‌ایم. و آخرین خاطره را هم بگویم و سخن را به اتمام برسانم. در 104 سالگی‌اش یك بار دیگر موفق به دیدارش شدم.

 

از گفتنی‌های دیدار آخر اینكه می‌گفت: دهباشی جان، اخیرا زیاد می‌خوابم و خواب هم می‌بینم. دیشب خداوند را خواب دیدم، هیئتی نورانی بود كه به صورت خیلی دلنشین ظاهر شد. افتادم به پایش. گفتم خدایا منم جمالزاده، بنده گنهكار تو. خدا گفت نه تو آنچنان هم گنهكار نیستی بلند شو. بلند شدم. گفت از من چه می‌خواهی؟ گفتم خدایا من چیزی نمی‌خواهم فقط یك سوال دارم. گفتند بپرس.

 

پرسیدم خدایا قبل از زمان تو كجا بودی؟ خدا قدری تامل كرد و گفت: جمالزاده فضولی موقوف!
علی دهباشی از جمله روزنامه‌نگاران باسابقه ایرانی است كه در سالهای حضور و فعالیت مطبوعاتی خود با چهره های بی‌شماری از روشنفكران و نویسندگان ایرانی مراوده و دوستی داشته و دارد. تقریبا از همه خاطره‌ای دارد و یادبودی از دیداری. مقرر شده است كه دهباشی هرماه خاطرات خود از چهره‌های روشنفكری ایران را برای دفتر خاطرات شهروند روایت كند. او با محمدعلی جمالزاده آغاز كرد تا در شماره‌های آینده، خواننده روایت او از دیگر روشنفكران باشیم.

 
 


نظرات بازدیدکنندگان:

نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی (email):
* متن نظر:
    

 
نرم افزار: ناشر نشریات شرکت پویندگان دنیای ارتباطات (پویاسافت)