نونِ نوشتن*

 

محمود دولت‌آبادی :دیروز ساعت پنج بعدازظهر، شنبه 20/1/1362 آخرین بند كلیدر از آخرین بخش (بخش سی‌ام) به پایان رسید. در ترتیب جدید كه پس از بازنویسی و در حین انجام بازنویسی صورت گرفت، رمان كلیدر به 10 جلد تقطیع و تنظیم یافت. البته رمان در پایان كار گل‌محمد پایان می‌گیرد، یا بهتر است بگویم پایان گرفت. اما واقعیت تاریخی قهرمانان و وقایع داستان یك دوره مهم دیگر هم دارد و آن گم شدن خان‌محمد، مسایل مربوط به بابقلی بندار و آلاجاقی، و غیره است كه خود می‌تواند موضوع جداگانه‌ای برای یك رمان دیگر اما پیوسته به كلیدر باشد.

 

در این مورد، بیش از دیگران، هم‌ولایتی‌های من ممكن است متوقع باشند، چون آن‌چه در خاطر مردم سبزوار و پیرامون ولایت مانده است، عمدتاً موضوع بازگشت خان‌محمد از عتبات و انتقام گرفتن از بابقلی بندار و دیگران است. بدیهی است نمی‌توانم پیش‌بینی كنم كه موضوع بازآمدن خان‌محمد و برخوردهای او را خواهم نوشت یا نه، اما بعید هم نیست كه روزی به صرافت نوشتن آن بیفتم یا واگذارمش به اذهان خوانندگان. در هر حال كار عمده من پایان گرفته است و حقیقتاً احساس می‌كنم كه سنگین‌ترین وظیفه خود را در كار ادبی‌ام تاكنون انجام داده‌ام و بار را منزل رسانیده‌ام و نیز احساس می‌كنم از این‌كه تولد یافته‌ام و زندگی كرده‌ام و در این زندگانی رنج‌های بسیار كشیده‌ام، پشیمان نیستم.

 

در واقع از چگونگی گذران زندگانی‌ام با همه دردها، رنج‌ها، ناكامی‌ها و مصائب آن احساس ندامت نمی‌كنم. چون ممكن است این یادداشت‌ها روزی در اختیار خوانندگان علاقه‌مند به ادبیات قرار بگیرد، لازم است مختصری درباره كلیدر، زمان نگارش و چگونگی آن همچنین دشواری‌هایی كه در طول دوران نوشتن كلیدر برایم روی داده، بنویسم. اما پیش از آن ضروری است برای خواننده این یادداشت‌ها به تصریح بگویم كه من در زندگانی ادبی‌ام هیچ استادی نداشته‌ام و در آینده، به‌خصوص پس از مرگم هیچ‌یك از كسانی كه امروزه به‌نحوی خود را كبّاده‌كش ادبیات معاصر حساب می‌آورند، حق ندارند برای من و در مرگ من اشك تمساح بریزند، چون هم الان از تصور آن دروغ تازه‌ای كه به خلایق خواهند گفت، احساس چندش و نكبت می‌كنم.

 

در واقع نداشتن استاد و راهنما و ابراز آن از طرف من، نه تنها افتخار نیست، بلكه بیان این نكته از طرف من اكنون نیز چون همیشه توأم با غبن و تأثر است. چون من در تمام عمرم به جست‌وجوی آموختن بوده‌ام و حتی به دیدن كسانی كه فكر می‌كرده‌ام ممكن است بتوانند چیزی به من بیاموزند رفته‌ام. اما از ایشان و در ایشان چیزی به‌جز حقارت و خودپسندی و تنگ‌نظری نیافته‌ام. من باب مثال، در دوره‌ای كه من جوان بودم و استاد (!) می‌جوییدم، در حیطه ادبیات معاصر دو نفر بنام و آوازه بودند.

 

اولی از نظر من دو نقص عمده داشت، اول این‌كه داستان‌نویسی نمی‌دانست و فاقد گوهر خلاقیت در داستان‌نویسی بود؛ دوم این‌كه متظاهر بود و به آن‌چه بود و به آن‌چه هم كه نبود، تظاهر می‌كرد؛ و نكته سوم این‌كه آن‌چه می‌گفت و عرضه می‌داشت برای من به‌عنوان جوانكی كه از هفت سالگی مجبور بودم برای درآوردن نان و آب خودم كار بكنم و هنوز هم گرفتار سقفی برای خوابیدن و بسیاری مسایل دیگر بودم، جاذبه و صدقیت نداشت. بنابراین خود را همساز نظریات و روحیات او نمی‌دیدم و هیچ علاقه‌ای به حضور در هفته روزهایی كه او در كافه‌ای كه نمی‌دانم اسمش چیست، ترتیب می‌داد، نداشتم. پس از طریق ترجمه‌هایی كه از دومی خوانده بودم، به‌سراغ ایشان رفتم.

 

اما وی را چنان یافتم كه شاید در فرصتی جزئیات روحیات او را باز نویسم، به‌نظرم رسید بیشترین بهره را از متون ترجمه ایشان و نثر درست و پاكیزه‌ای كه می‌نویسد، می‌توانم ببرم و این خود بسیار بهتر و آموزنده‌تر بود تا ایجاد زحمت حضور من برای ایشان و طبیعتاً زده شدم و زدگی‌ام تا حدود تمام اساتید ممكن و ناممكن(!) وسعت پیدا كرد. بنابراین و به علل این دو مورد برخوردم با دو نمونه از نویسندگان معاصر كه طبیعتاً هر كدام از این دو قطب، اشخاص زیادی از شاعر و نویسنده دور و بر خود داشتند – در جامعه روشنفكری ادبیات تنها شدم و از این بابت آن‌قدر شادمانم كه مگو. چون دریافتم كه من از چنان روحیه‌ای برخوردار هستم كه در قالب‌های تنگ و آزارنده رابطه‌ها نمی‌گنجم؛ پس باید به جست‌وجوی ضابطه و عیار درمی‌آمدم.

 

ضابطه و عیاری تا بتوانم به یاری آن كار و راه خود را كه به استنباط و باور خودم، بسیار مهم بود، ادامه دهم. چون از نظر من بدیهی بود وقتی كه جرگه‌های ادبی – هنری را نپذیرفته‌ام و به روابط مربوطه‌اش تن نداده‌ام، عملاً دشواری راه خود را چند چندان كرده‌ام و صدالبته بزرگ‌ترین امید من اصالت و اهلیت خودم بود در زندگی و در كار. پس می‌بایست به همان اندازه كه از بازی‌های جرگه‌ای دور می‌شدم، به كار و زحمت و اصالت و اهلیت خودم نزدیك بشوم. در همین‌جا اضافه كنم كه در محیط‌های ادیبانه‌ای كه در سنین 22 تا 7-26 سالگی‌ام از كنارشان می‌گذشتم، بزرگ‌ترین خطری كه احساس كردم این بود كه این محیط‌ها ممكن است مرا از اصل و مسیر خودم دور كنند، چون آن‌ها برای خود و زندگانی خود ملاك و معیارهایی داشتند كه از نظر من مضحك و گاهی گریه‌آور بود.

 

تقریباً می‌توانم بگویم اكثریت قریب به اتفاق ایشان دنبال خود، از طریق بازتاب خود در دیگران می‌گشتند. بنابراین اگر كسی آن‌ها را نمی‌دید و یا درباره‌شان حرف نمی‌زد، خود را نبود حس می‌كردند. از این‌رو عطش ناخوشایندی به نمایاندن خود به دیگران داشتند و من خوشبختانه این نكته را زود فهمیدم و شناختم و در بازنگری خودم به این نتیجه رسیدم كه آن‌چه من می‌جویم و راهی كه طالب آن هستم، كاملاً جهتی خلاف خواسته و راه معمول و متداول زمانه است. پس من چه باید می‌كردم؟ جواب خیلی ساده بود: كار و نخست این‌كه بازیگری تئاتر را هم به‌تدریج كنار بگذارم و تمام وقت بپردازم تجربه و آموزش ادبیات. پس كار كردم و كار برای یك جوانی كه جوهر نویسندگی را در خود یافته است و می‌داند كه باید نویسنده بشود، فقط نوشتن – اصلاً – نیست.

 

بلكه كار نویسنده با عشق آغاز می‌شود، در یك كلام: عشقِ وجود. از این‌روست كه تمام رنج‌ها و دشواری‌ها را می‌تواند تاب بیاورد و از این روست كه بردباری می‌آموزد و هم از این روست كه ایمان می‌آورد به این حقیقت كه پاسخِ عشق خود را جز با كار نمی‌تواند بدهد. بنابراین شیوه‌های كار را می‌آموزد و كشف می‌كند و در این راه دمی از تلاش باز نمی‌ماند. یكی از علل زیر و رو كردن كتاب‌ها و باید گفت بلعیدن آثار پیشینیان، همین شوق به یافتن امكانات و ظرفیت‌هایی است كه نویسنده بدان آغشته می‌شود. پس من شیفته بودم بزرگان بی‌شماری را كه آثاری‌گران و جاودانه برای آدمی از خود باقی گذاشته‌اند بیابم و ایشان را از طریق ترجمه‌هایی كه در دست بود درك كنم كه شاید فرصت بیابم و روزی جزئیات را در این باره بنویسم.

 

همین‌قدر اضافه كنم كه این بزرگان غالباً فقید ادبیات كه من از طریق آثارشان افتخار شاگردی‌شان را یافته بودم، كافی نبودند و من باید به آموزش از دیگران و باز هم، ادامه بدهم. می‌گویم ادامه بدهم، چون پیش از آن خود به خود از مردم و زندگانی مردم چیزها آموخته بودم كه بعدها آن آموخته را یك‌بار دیگر در خودم كشف كردم و در آن میان بزرگ‌ترین آموزگار خود به خودی من پدرم بود با تمام روحیات عصبی، طنزگویی و نكته‌سنجی و ظرافت طبع، حساسیت فوق‌العاده و سخت‌جانی. او - پدرم – گمان من یكی از بزرگ‌ترین استعدادهای مردم ما بود كه در شرایط وحشتناك دیكتاتوری كه ارمغانی به‌جز رُعب و تحقیر برای مردم ضرورت نداشته بود، این استعداد غریب هم چون سایر استعدادها از میان رفت و تلف شد؛ اما همین كه خودش زنده بود و وجود داشت – گرچه من ناچار شدم به جست‌وجوی كار زود از خانم بكّنم – برایم ارزنده و بسی مؤثر بود.

 

امیدوارم روزی بتوانم به زندگانی‌ای كه گذرانیده‌ام نظری بیندازم و ضمن آن چهره پدرم، سیمای پدرم را – البته اگر بتوانم – ترسیم كنم و بنویسم. و سیمای مادرم را نیز كه خلاصه می‌شد در اندوه و انتظار، سوره «ربّ كما تكذبان» و گریه‌های خاموش و بغض مداوم مدارا. فاجعه است كه محیط ادبی – فرهنگی یك جامعه كه حدود هشتاد سال از نخستین اقدامات انقلابی آن می‌گذرد، در برخوردهای خود با یك نویسنده او را آن‌جا براند كه باز هم به نخستین محیط خود، یعنی به خانواده‌اش برگردد و كامل‌ترین آموزگار خود را پدرش بداند و غم‌گسار خود را مادرش! بگذریم. می‌خواستم درباره كلیدر و چگونگی نوشتن آن و دشواری‌ها و موانع آن مختصری بنویسم تا اگر این یادداشت‌ها به‌نظر جوانان علاقه‌مند به نویسندگی و هنر افتد، بلكه بتواند برای‌شان نكاتی داشته باشد.

 

اول بگویم كه موضوع كلیدر و به‌خصوص قهرمان اصلی آن گل محمد از دوران اولیه كودكی، از طریق واگوی این و آن در یاد من نشسته بود. یعنی این قهرمان در همان دوران كودكی من، با این‌كه دیری از كشته شدن آن نگذشته بود [در سه – چهار سالگی من] افسانه شده بود. بنابراین یكی از مایه‌های خیال‌پردازی دوران كودكی من و امثال من، گل‌محمد بود كه جنگیده بود با حكومتی‌های سلطنتی و كشته شده بود. خوب، این بجای خود، من در ده به مدرسه رفتم و ابتدایی را خواندم و گمانم در یك سال دو كلاس را خواندم، دقیق یادم نیست. بماند كه ما بچه‌های ده در حین درس خواندن كار هم می‌كردیم، كارهای مربوط به صحرا و حَشَم.

 

بعد از آن خیلی وقایع و دشواری‌ها در زندگی من، خانمان و اهالی بود كه می‌مانََد برای بعد. حالا فقط می‌پردازیم به بخش نویسندگی زندگی‌ام و عمدتا كلیدر. خوب، من كمتر از بیست سال داشتم كه با نویسندگی به عنوان یك هنر و یك حرفه آشنا شدم و بعد از تمرین‌ها و سیاه‌مشق‌های نه كم، اولین داستانم را به نام «ته شب» نوشتم و سعید آن را در مجله آناهیتا – كه آن سال‌ها، 41 به‌نظرم، ما هنرجوی تئاتر آناهیتا بودیم – چاپ كرد. بعد از آن داستان‌هایی نوشتم كه روشن است چی‌ها هستند، بماند. اما در تمام مدتی كه داستان می‌نوشتم در فكر گل‌محمد و حماسه او بودم و اذعان می‌كنم كه آرزو داشتم روزی فرا برسد تا قدرت نوشتن آن را كه گمان می‌بردم باید به‌صورت یك رمان نوشته بشود، در خودم پیدا كنم.

 

برای این كار و این‌كه آماده كاری به‌نظر خودم مهم بشوم هر چه را كه در آن سال‌ها ترجمه شده و نوشته شده بود و به رمان‌نویسی و رمان مربوط می‌شد، سعی می‌كردم بخوانم. در سال 47-46 بود كه برادرم نورالله – برادری كه 4 سال از من كوچك‌تر بود و تازگی دختری را نامزد كرده بود – جوان‌مرگ شد. موضوع این جوانمرگی و دوران قبل از آن و این‌كه فقط من بودم كه خبر از بیماری سرطان لاجرم و مرگ حتمی او داشتم، خودش سوگنامه‌ای است كه باید روزگاری به‌عنوان یكی از گرداب‌های رنج زندگانی‌ام بنویسمش. كاری ندارم كه من چگونه آن مرگ را تاب آوردم و بر من چه گذشت.

 

همین قدر بگویم كه در آن سال من مشغول نوشته آوسنه‌ی باباسبحان بودم؛ و بعد از آن گاواره‌بان و باشیرو و دیگر داستان‌ها را تا عقیل عقیل به تناوب نوشتم، كه این آخری در سال 53 نوشته شد كه بعد از آن به وسیله ساواك بازداشت شدم و تا پایان سال 55 در زندان بودم و بعد ... اما در جوار نوشتن این داستان‌ها بود كه كلیدر را شروع كرده بودم و هر چند داستان‌ها را منتشر می‌كردم، اما از نظر من كار عمده‌ای كه در پیش داشتم كلیدر بود. بنابراین، پس از مرگ برادرم در سال 1346 به خانه اجاره‌ای تازه‌ای نقل مكان كردیم و بعد از آن هم به یك خانه اجاره‌ای دیگر كه این صاحبخانه مردم خوبی بودند به‌نام دهستانی. حالا دیگر سال 47 بود و من سرگرم نوشتن رمان پایینی‌ها بودم كه گم شد یا ربوده شد و نوشتن آن در جوار كارهای دیگرم از سال 44 تا 50 طول كشیده بود.

 

مشكل است تفكیك تاریخی نوشتن هر داستان، چون غالباً همجوار و با اندكی پس و پیش نوشته می‌شدند. با این همه نخستین آغاز عملی نوشتن كلیدر در اواخر سال 1347 بود كه البته تا سال‌های 50-49 بیشترین وقت من صرف نوشتن داستان‌هایی مثل گاواره‌بان و باشیرو و پایینی‌ها می‌شد، اما به نوشتن كلیدر هم دایم می‌اندیشیدم و می‌پرداختم به تمرین و بیشتر در خیال. عمده كار كلیدر از سال 49 آغاز شد تا سال 53 كه البته تا آن زمان علاوه بر كارهای نامبرده مقالات و سخنرانی هم می‌نوشتم و باید بگویم كه اوج و حدّت نوشتن كلیدر از سال 50 تا 53 -52 بود كه بازداشت شدم و بعد كه از زندان آمدم و به بازنویسی آن پرداختم و به چاپ دادم، حاصل كار تا سال 53 شده بود 4 جلد كه در دو مجلد چاپ شد. یادم رفت بگویم كه یكی دیگر از برادرهایم به نام علی دارای زن و 4 فرزند، در سال 51-50 به علت تصادف فوت شد.

 

می‌خواستم خلاصه كنم و یادم رفت. حالا خلاصه‌اش می‌كنم: اول این‌كه دو سال بعد از شروع داستان كلیدر با همسرم مهرآذر نامزد شدیم و شش ماه بعد ازدواج كردم و حالا كه نوشتن كلیدر به پایان رسیده فرزند ارشدم به نام سیاوش 11 سال دارد. در طول این دوران می‌شود گفت دو برادرم مرده‌اند. پدرم مرده است، مادرم دچار بیماری شده است. برادر و خواهرم كه از من كوچك‌تر هستند صاحب بچه‌هایی شده‌اند، سه بار زیر تیغ جراحی رفته‌ام، به زندان افتاده‌ام و بیرون آمده‌ام، چهار پنج‌بار خانه عوض كرده‌ام، دو سال در سندیكای هنرمندان تئاتر مسئولیت داشته‌ام، در آستانه انقلاب سخنرانی‌هایی داشته‌ام، ققنوس و جای خالی سلوچ را هم در سال 1357 و 58 نوشته‌ام و... گرفتاری‌های دیگر.

 

حالا كه به خودم نگاه می‌كنم می‌بینم كه دندان سالم در دهان ندارم، كچل شده‌ام، دیسك گردن گرفته‌ام، ریه و معده‌ام ناسالم شده‌اند، عینكی شده‌ام، عصبی كه بوده‌ام و البته در تمام این مدت و پیش از آن مسئولیت معیشتی پدر و مادر و پیش از آن خواهر و برادرهایم را هم (تا پر آزاد نشده بودند) داشته‌ام و مسئولیت معیشتی خانواده خودم هم به همچنان، تئاترهایی بازی كرده‌ام كه آخرین آن در اعماق بوده است به سال 53. یكی دوتا فیلم مزخرف هم بازی كرده‌ام، سناریوهایی هم نوشته‌ام و چند ماهی هم منترِ ساختن فیلم گاواره‌بان شده‌ام كه نشده است،‌ روی فیلمنامه سربداران هم كار كرده‌ام كه سیمای تلویزیون ملی ایران آن را قبول نكرده است و البته سیمای جمهوری اسلامی هم آن را قبول نكرد و به جایش واگذار كرد به نویسنده سریال شهر من شیراز!. و بیش از بازداشت كه كارمند كانون پرورش فكری بودم «ببر جوان و انسان پیر» را هم برای نوجوانان نوشتم.

 

خلاصه داداش ... خوب كه نگاه می‌كنم می‌بینم یكی از گرفتارترین آدم‌های دوره خودم در این شهر بوده‌ام و موانع بی‌شماری سر راهم بوده است، اما من همیشه مثل یك اسب سمج تركمنی از روی تمام این موانع عبور كرده‌ام برای این‌كه بتوانم كاری را كه شروع كرده‌ام به پایان برسانم و حالا كلیدر پایان یافته است. كیفیت یك اثر ادبی كه حدوداً پانزده سال عمر مرا – بهترین دوران عمرم، از 28 سالگی تا 43 سالگی – وقف خود كرده بود، مطلبی است كه قضاوت درباره آن به من مربوط نیست؛ اما این حق را دارم كه درباره كمیّت این كار، به‌عنوان كاری كه انجام گرفتنش در شرایطی كه ما زیسته‌ایم، امری ساده نیست، آن هم در رابطه با خودم و ارزیابی زندگی خودم، اقلاً برای خودم اظهارنظر كنم و بگویم كه نوشتن یك رمان با حجم بیش از سه هزار صفحه، كار دشواری است و این چنین كاری دو وجه می‌تواند داشته باشد.

 

اول این‌كه ممكن است كسی مثل من یك دهاتی ساده و اندكی دیوانه باشد تا در دورانی چنین ناآرام دست‌ به‌نوشتن چنین كاری بزند؛ دوم این‌كه كسی مثل من با نوشتن كلیدر ثابت كرده است كه آدمی قادر است كاری انجام بدهد كه با معیارهای روزگار خودش نخواند و از این راه ثابت كند كه انسان می‌تواند بر موانع و مشكلات زندگی غلبه كند، اگر در یك كار و یك راه اراده كند و به آن باور داشته باشد. تأكید می‌كنم اما در شرایطی كه من و ما زیسته‌ایم نفس انجام كاری كه پانزده سال زندگی یك آدم را وقف خود كند، مهم است. پنهان نمی‌كنم كه من از بردباری، ایمان و اراده خودم در كار گلایه‌مند نیستم و از این‌كه بهترین دوران زندگی‌ام را صرف نوشتن كلیدر كرده‌ام، پشیمان نیستم و امیدوارم حركت زندگی هم به من این اطمینان را بدهد كه حق دارم از ایثار جوانی خود در انجام چنین كاری پشیمان نباشم.

 

– در عین حال پرسشی از خودم دارم و آن این است كه آیا در این مدت عمر من نمی‌توانسته‌ام كار دیگری، كاری در زمینه‌ای دیگر انجام بدهم؟ جواب می‌دهم كه نه! چون مجموعه حیات و بودگاری من، همین كارهایی را كه تا امروز انجام داده‌ام به من تكلیف كرده بوده است. لابد، شاید اگر مثلاً یك روز صبح كه چشم از خواب باز می‌كرده بودم آفتاب را از زاویه‌ای دیگر می‌دیدم، به راه دیگری می‌رفته بودم. چه می‌دانم؟! اما آن‌چه را كه من در زندگانی‌ام باید می‌گفتم و باید بگویم، جز از طریق نوشتن و همین جور نوشتن برای من مقدور نبوده است. بنابراین امیدوارم با نوشته‌هایم از داستان كوتاه «ته شب» گرفته تا رمان كلیدر توانسته باشم این نكته ساده، اما در عین‌حال این معنای غنی را بیان كرده باشم كه «ما نیز مردمی هستیم» و این‌كه نیاكان شریف من، آدمیانی چون ابوالفضل بیهقی ، ناصرخسرو قبادیانی، بیرونی و حكیم ابوالقاسم فردوسی بوده‌اند.

* این مطلب قسمتی است از كتاب نونِ نوشتن (یادداشت‌های محمود دولت‌آبادی) كه به‌زودی از سوی نشر چشمه منتشر می شود.

درباره این ضمیمه
انتشار ضمیمه‌هایی با محتوا و مضمون متفاوت از مشی اصلی شهروند‌امروز، همواره دغدغه تحریریه مجله بوده است. در عین حال هرگز قصد نداشتیم كه از بار خبری- تحلیلی مجله بكاهیم و از این‌رو در انتظار فرصتی ماندیم تا با افزایش صفحات بتوانیم بخش‌های تازه‌ای را به شهروند امروز بیفزاییم. پیش از این دو ضمیمه فصل كتاب (ویژه نقد و بررسی كتاب) و كتابچه شهروند (مطالب بلند تاریخی/ تحلیلی/ ادبی) را در شهروند امروز دیده‌اید از این پس در اولین هفته هر ماه جنگ شهروند ضمیمه شعر و داستان را خواهید خواهند. این ضمیمه تلاشی است برای پاسداشت زبان و ادب فارسی كه متاسفانه این روزها كمتر نشریه‌ای به شكل در خور به این مضمون می‌پردازد و رسانه‌های دیداری و شنیداری نیز در بی‌توجهی به آن و حتی گاه تخریب آن نقش دارند. جنگ شهروند ادای دین شهروند امروز به ادب امروز ایران است. شماره آینده یكشنبه پنجم آبان ماه منتشر می‌شود و هفته‌های آینده منتظر ضمیمه‌های تازه شهروند امروز باشید.
سردبیر

 
 


نظرات بازدیدکنندگان:

نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی (email):
* متن نظر:
    

 
نرم افزار: ناشر نشریات شرکت پویندگان دنیای ارتباطات (پویاسافت)