1 آرش نراقی :حقیقت قدسی از ورای سكوت میتراود. قرآن در بیان داستان زندگی زكریا سكوت را نشانهای از سوی خداوند میشمارد: قال ربّ اجعل لی آیة قال آیتك الّا تكلّم الناس ثلاث لیال سویاً... (مریم، 10-11). مولانا در اشاره به همین آیات است كه میگوید:
زان نشان هم زكریا را بگفت/كه نیابی تا سه روز اصلاً بگفت
تا سه شب خامش كن از نیك و بدت/این نشان باشد كه یحیی آیدت
دم مزن سه روز اندرگفت و گو/كین سكوتت آیت مقصود تو
هین میاور این نشان را تو بگفت/وین سخن رادار اندر دل نهفت
پارهای از مفسران گفتهاند كه آن سكوت خود نشانه خداوند بود، و پارهای دیگر گفتهاند كه نشانه خداوند بهواسطه آن سكوت بر زكریا آشكار گردید. در هرحال، عارف در دل داستان زكریا راز سكوت و نقش كارساز آن را در طریق معنا میخواند.
مولانا با ادب سكوت هم در مقام طریقت و هم در مقام حقیقت نیك آشنا بود. او خود اهل سكوتورزی بود، و نهایتاً سیمای حقیقت انفسی را در ماورای پرده سكوت به تماشا نشست. اما تجربه سالها مراقبه احوال باطن و طی مراتب سلوك به وی آموخت كه سكوت از جنس واحد نیست، و سالك طریق باید در زندگی معنوی خود مراتب گوناگون سكوت را بیازماید و از سر بگذراند. در این نوشتار مایلم به اختصار تجربه مولانا را از مراتب سكوت و نقش آن در زندگی معنوی سالك طریق به اختصار بررسی كنم.
2 نخستین مرتبه سكوت را میتوان “سكوت سالكانه” نامید. سكوت سالكانه سكوت مقام طریقت است، یعنی ادبی است كه سالك بر روح خود الزام میكند تا بركه گلآلود و مضطرب روح خویش را زلالی و آرامش بخشد شاید كه در آینه صافی آن نقش ماه و ستارگان آسمان بازبتابد. مولانا خود از دوران كودكی و تحت ارشاد پدر و نیز لالای دوران كودكیاش، سید برهان الدّین محقق ترمذی، ادب سكوت سالكانه را آموخته و آزموده بود. سالها بعد نیز كه سید برهان آن كودك هوشمند را در بیست و چهارسالگی در قونیه بازیافت، او را به سه بار چلّهنشینی الزام كرد كه از جمله شروط آن التزام به سكوتهای طولانی بود.
وقتی هم كه مولانا خود بر مسند شیخوخت نشست و به تعلیم و تربیت مشتاقان عالم معنا پرداخت كم گویی و سكوتورزی را در صدر آداب طریقت خود نهاد.
خوبست در اینجا پارهای از انواع سكوت سالكانه را كه در تعالیم مولانا آمده است مرور كنیم:
(1) یكی از مهمترین انواع سكوت سالكانه، سكوت اخلاقی است. سكوت اخلاقی داروی آفات زبان بشمار میآید. عارفان نیك میدانستند كه به كارگیری نادرست زبان میتواند هم به زیان دیگران بینجامد و هم سلامت و زلالی روح سالك را بیالاید. مولانا در داستان طوطی و بازرگان از همین نقش ویرانگر زبان شكوه میكند:
ای زبان تو بس زیانی مر مرا/چون تویی گویا چه گویم من تو را؟
ای زبان هم آتش و هم خرمنی/چند این آتش درین خرمن زنی
ای زبان هم گنج بیپایان تویی/ای زبان هم رنج بیدرمان تویی
هم صفیر و خدعه مرغان تویی/هم انیس وحشت هجران تویی...
در واقع مهمترین آفات زبان بیشتر از جنس ناراستیهای اخلاقی مانند دروغ گفتن، بدگویی كردن، سخن ناسزا به دیگری گفتن، زبان به یاوه گشودن، سخنچینی كردن، و امثال آن است. توصیه مولانا به كسانی كه امیر زبان نبودند این بود كه سكوت پیشه كنند مبادا اسیر زبان شوند:
من پشیمان گشتم این گفتن چه بود؟/لیك چون گفتم پشیمانی چه سود؟
نكتهای كآن جست ناگه از زبان/همچو تیری دان كه آن جست از كمان
وانگردد از ره آن تیرای پسر/بند باید كرد سیلی را ز سر
چون گذشت از سر جهانی را گرفت/گر جهان ویران كند نبود شگفت
سنگ و آهن را مزن بر هم گزاف/گه ز روی نقل و گه از روی لاف
زآنكه تاریكست و هر سو پنبهزار/در میان پنبه چون باشد شرار
ظالم آن قومی كه چشمان دوختند/زآن سخنها عالمی را سوختند
عالمی را یك سخن ویران كند/روبهان مرده را شیران كند...
(2) سكوت در مقام تعلیمپذیری هم از مراتب سكوت سالكانه است. سالك طریق باید بداند كه اوّل شرط تعلیم پذیری در عالم معنا آموختن ادب سكوت است. شرط فراگیری از محضر كاملان آموختن هنر شنیدن است:
كودك اوّل چون بزاید شیر نوش/مدّتی خامش بود او جمله گوش
مدّتی میبایدش لب دوختن/از سخن تا او سخن آموختن
زآنكه اوّل سمع باشد نطق را/سوی منطق از ره سمع اندرآ
باقیان هم در حرف هم در مقال/تابع استاد و محتاج مثال
بنابراین، در اینجا سكوت از جنس سكوت شاگردانه است:
تو رعیت باش چو سلطان نه ای/خود مران چون مرد كشتیبان نه ای
چون نهای كامل دكان تنها مگیر/دست خوش میباش تا گردی خمیر
البته مولانا میگوید یكی از نشانههای حضور در محضر اولیای الهی نیز زبان درباختن است:
چون به نزدیك ولی الله شود/آن زبان صد گزش كوته شود از نگاه مولانا معارف انفسی، یا به تعبیر وی “فقر”، بیش از آنكه از راه زبان آموخته شود از همنشینی و همنفسی با پاكان حاصل میشود، یعنی از جان به جان میتراود:
علم آموزی طریقش قولی است/حرفت آموزی طریقش فعلی است
فقر خواهی آن به صحبت قایم است/نه زبانت كار میآید نه دست
دانش آن را ستاند جان ز جان/نه ز راه دفتر و نه از زبان
(3) سكوت رازدارانه هم از مراتب سكوت سالكانه است. سالك طریق وقتی در خور تعلیم پذیری میشود كه ادب رازداری را بیاموزد، یعنی سرّی را كه میآموزد با نامحرمان در میان ننهد. این رازداری البته گاه از آن رو بود كه مبادا معارف انفسی از حدّ فهم نامحرمان نا آشنا فراتر رود و به گمراهی ایشان بینجامد، یا نااهلان آن معارف را دامی برای فریب خلایق سازند. گاهی هم این رازدانی بنابه ملاحظاتی سیاسی یا اجتماعی بود: چه بسا افشای معارف انفسی خصوصاً در جامعه شریعتمدار عوام آشوبی كند و سر سرداران سرّدان را بر سردار كند.
مولانا به سالكان میآموزد كه از دو راه میتوان رازداری و سرّپوشانی كرد: یكی از طریق نگفتن است:
چون ببینی مشك پر مكر و مجاز/لب ببند و خویشتن را خنب ساز
عاشقی و مست و بگشاده زبان/الله الله اشتری بر ناودان
چون ز راز و ناز او گوید زبان/با جمیل الستّر خواند آسمان
اما گاهی سرّپوشانی از طریق گفتن است، مانند بلبلی كه در روی گل نعره میزند تا سرّ بوی گل را بپوشاند:
حرف گفتن بستن آن روزن است/عین اظهار سخن پوشیدن است
بلبلانه نعره زن در روی گل/تا كنی مشغولشان از بوی گل
تا به قل مشغول گردد گوششان/سوی روی گل نپرد هوششان
(4) گاهی هم سكوت ناشی از بیرغبتی روحی سالك است به همسخنی و همنشینی با كسانی كه درد او را ندارند و دل در گرو محبوبهایی جز محبوب او سپردهاند. مشغولیتهای آن نامحرمان در چشم او چندان بیجلوه است كه او رغبتی به سخن گفتن درباره آن محبوبها در خود نمییابد. سكوتپیشگی واكنش طبیعی روح اوست نسبت به حضور بیگانه ناهمدل. مولانا در ابتدای مثنوی شمهای از این نوع سكوتپیشگی را در احوال خود سراغ میدهد:
با لب دمساز خود گر جفتمی/همچو نی من گفتنیها گفتمی
هر كه او از هم زبانی شد جدا/بی زبان شد گرچه دارد صد نوا
چونكه گل رفت و گلستان درگذشت/نشنوی زان پس ز بلبل سرگذشت
و در غزلی زیبا نیز از این حال خود پرده برمی دارد:
همه جمال تو بینم چو چشم باز كنم/همه شراب تو نوشم چو لب فراز كنم
حرام دارم با مردمان سخن گفتن/و چون حدیث تو آید سخن دراز كنم
هزار گونه بلنگم به هر رهم كه برند/رهی كه آن به سوی تست تركتاز كنم
خموش باش، زمانی بساز با خمشی/كه تا برای سماع تو چنگ ساز كنم.
باری، بر فهرست سكوتهای سالكانه میتوان بیش از اینها افزود. اما در نهایت غایت اصلی سكوت سالكانه یا سكوت طریقتی آن است كه سكوت زبانی به سكون روانی بینجامد، یعنی تلاطمها و آشوبهای روحی سالك آرام پذیرد، و سالك در آرامش و طمأنینهای كه بر روانش حاكم میشود نغمههای چنگ الهی را به گوش جان بشنود:
گفت هانای سخرگان گفت و گو/وعظ و گفتار زبان و گوش جو
پنبه اندر گوش حسّ دون كنید/بند حسّ از چشم خود بیرون كنید
پنبه آن گوش سر گوش سر است/تا نگردد این كر، آن باطن كرست
بی حس و بیگوش و بیفكرت شوید/تا خطاب ارجعی را بشنوید
دم مزن تا بشنوی از دم زنان/آنچه نامد در زبان و در بیان
دم مزن تا بشنوی زآن آفتاب/آنچه نامد در كتاب و در خطاب
دم مزن تا دم زند بهر تو روح/آشنا بگذار در كشتی نوح
از منظر مولانا سكوت سالكانه شگردی در شكار حقیقت انفسی است. مولانا مكرراً فرآیند كشف حقیقت انفسی را به پدیده شكار كردن تمثیل میكند. تمثیل شكار به ما میآموزد كه كشف حقیقت انفسی نوعی كنش است. اما تصوّر غالب بر این بوده است كه در صحنه این شكار، سالك طریق شكارچی است و حقیقت شكاری كه باید به دام افتد. مطابق این تصویر البته حقیقت بسان غزالی گریزنده و تیزپاست كه باید برای نزدیك شدن به آن در سكوت مطلق آهسته گام برداشت مبادا اندك موجی در فضا غزال را برماند.
اما تصویر مولانا از تقرب به حقیقت انفسی یكسره متفاوت است. از منظر او در میدان این شكار، فرد سالك شكار است نه شكارچی. صید حقیقت انفسی از طریق صید شدن است نه صیادی. به بیان دیگر، كشف حقیقت انفسی، برخلاف حقیقت آفاقی، مستلزم كنشی پذیرنده است نه كنشی تهاجمی. سالك طریق باید هنر شكیبایی و گشودگی را بیاموزد تا پذیرنده بارقههای حقیقت انفسی شود.
سلوك سالكانه این شكیبایی و گشودگی را به او میآموزد:
آنكه ارزد صید را عشق است و بس/لیك او كی گنجد اندر دام كس
تو مگر آیی و صید او شوی/دام بگذاری به دام او روی
عشق میگوید به گوشم پست پست/صید بودن خوشتر از صیادی است
گول من كن خویش را و غرّه شو/آفتابی را رها كن ذرّه شو
بر درم ساكن شو و بیخانه باش/دعوی شمعی مكن پروانه باش
3 سالكی كه از مرتبه سكوت سالكانه درمی گذرد به مقام سكوت عارفانه برمی آید. سكوت سالكانه مركبی است كه سالك بر آن مینشیند تا به مقصدی برسد، سكوت عارفانه اما حال آن سوار است وقتی كه به مقصد میرسد. میتوان گمان زد كه تجربه سكوت عارفانه در زندگی مولانا تقریباً مدّتی پس از دیدار دوباره سید برهان در قونیه آغاز شد و با دیدار شمس تبریزی به اوج رسید. سیدّ برهان پس از آنكه مولانای جوان را به سه بار چلّهنشینی الزام كرد، او را در علم ظاهر و باطن كامل خواند. این كمال را بیشتر باید از جنس كمال معرفتی دانست.
دیدار عشقآمیز و شورانگیز شمس تبریز بود كه این ملای جوان را به كمال وجودی رسانید. پس از دیدار استحالهبخش شمس بود كه خمر وجود مولانا خل شد، و در خروش خیزابهای غزلیات شورانگیزش “خاموشی” گزید. در واقع غزلیات شورانگیز شمس و نیز مثنوی شریف را باید ثمره خاموشی مولانا و تجربه سكوت عارفانه وی دانست.
سكوت عارفانه یا سكوت مقام حقیقت وضعیت وجودی عارف است در تجربه دیدار. عارفی كه به مقام مشاهده برمی آید و به دیدار محبوب میرسد زبان در میبازد. اما این زبان درباختگی هم از یك نوع نیست. مولانا به ما میآموزد كه سكوت عارفانه نیز مراتبی دارد:
(1) نخستین مرتبه سكوت عارفانه را باید سكوت معرفتآمیز دانست. این سكوت ناشی از معرفت بیواسطهای است كه عارف از جان جهان مییابد. عارف در تجربه دیدار خداوند و شناخت ناشی از آن دیدار زبان درمی بازد. از منظر مولانا این عبارت پیامبر بزرگوار اسلام كه “من عرف الله كلّ لسانه” ناظر به همین مقام است. اما چرا معرفت به خداوند زبان را میدوزد، و عارف را به خاموشی وامی دارد؟ از منظر مولانا درباختگی زبان در این مقام دست كم به دو علّت است:
عامل نخست، شهود جلال و عظمت امر مقدس است. تجربه امر مقدس هیبت افكن و خشیت آور است. امر عظیم از حدود فاهمه عارف درمی گذرد و از تور زبان بشری كه برای شكار پدیدههای متناهی تنیده شده است، میگریزد:
لفظ در معنی همیشه نارسان/زآن پیمبر گفت قد كلّ لسان
نطق اصطرلاب باشد در حساب/چه قدر داند ز چرخ و آفتاب
خاصه چرخی كاین فلك زو پرّهای است/آفتاب از آفتابش ذرّهای است
این سكوت را كه واكنش روح عارف در برابر عظمت امر مقدس است میتوان “سكوت جلالی” نامید.
اما مطابق تلقی عارفان، امر مقدّس نه فقط جلیل و دل شكن كه جمیل و دلربا نیز هست. عارف در كنار جلال باری جمال او را نیز شهود میكند و در این دیدار چنان دل از كف میدهد كه از سر حیرانی همچون زنان مصری در دیدار یوسف دست میخلد و زبان درمی بازد:
بوی آن دلبر چو پرّان میشود/آن زبانها جمله حیران میشود
عاشقان را شد مدرّس حسن دوست /دفتر و درس و سبقشان روی اوست
خامشند و نعره تكرارشان/ میرود تا عرش و تخت یارشان
این سكوت را كه ناشی از حیرانی روح عارف در برابر زیبایی امر مقدس است میتوان “سكوت جمالی” نامید.
(2) مرتبه دیگر سكوت عارفانه را میتوان سكوت عشق آمیز دانست. تجربه عشق شمس، مولانا را به درك این نوع از سكوتپیشگی نزدیك كرد. از منظر مولانا، وقتی كه عارف به مقام معرفت میرسد كم نمانده كه به وادی عشق گام نهد. محبت ثمره دانش است:
این محبت هم نتیجه دانش است/كی گزافه بر چنان تختی نشست
زیبایی معشوق سرچشمه عشق عاشق است. حیرانی در برابر حسن محبوب شیفتگی و شیدایی را در روح عاشق برمی انگیزد و این عشق یا انجذاب زمینه ساز نزدیكی و محرمیت میان عاشق و معشوق میشود. مقام عاشقی مقام محرمی است، و در روابط محرمیتآمیز هزار و یك راه جز زبان برای مفاهمه گشوده میشود، و بلكه عمیقترین و لطیفترین معانی ماورای زبان و”از ره پنهان” مبادله میگردد. مقام عشق یا محرمیت مقام همدلی است، و از منظر مولانا همدلی بسی گویاتر از همزبانی است:
همزبانی خویشی و پیوندی است/مرد با نامحرمان چون بندی است
ای بسا هندو و ترك همزبان/ای بسا دو ترك چون بیگانگان
پس زبان محرمی خود دیگرست/همدلی از همزبانی بهتر است
غیرنطق و غیر ایما و سجل/صد هزاران ترجمان خیزد زدل
مولانا وضعیت وجودی خود را در دوران جوشش معنوی و آفرینش هنریاش در یك واژه بیان میكند: “خاموش”. او خود را در مقام آفرینش هنری و خلق معانی همچون یك نی میبیند كه بر لبان مرد نایی نهاده شده است: آنچه از او میتراود از او نیست، از آن سوست. از منظر او عارف همچون نی به خودی خود بینواست، اما وقتی كه گرههای وجودش را میگشاید و از خودی تهی میشود همچون واسطهای امین نوای مرد نایی را به گوش جان ما میرساند:
دو دهان داریم گویا همچو نی/یك دهان پنهان است در لبهای وی
یك دهان نالان شده سوی شما/های هویی درفكنده در هوا
لیك داند هر كه او را منظر است/كه فغان این سری هم زآن سر است
دمدمه این نای از دمهای اوست/های هوی روح از هیهای اوست
گر نبودی با لبش نی را سمر/نی جهان را پر نكردی از شكر
مولانا خود را در مقام سرایش غزلیات و نیز مثنوی شریف مانند آن نی میدید- گویا و خموش:
این سخن را بعد ازین مدفون كنم/آن كشنده میكشد من چون كنم
بحق آن لب شیرین كه میدمد در من/كه اختیار ندارد به ناله این سرنا
كشاكشهاست در جانم كشنده كیست؟ میدانم/دمی خواهم بیاسایم ولیكن نیستم امكان
به هر روزم جنون آرد، دگر بازی برون آرد/كه من بازیچه اویم ز بازیهای او حیران
چو جامم گه بگرداند، چو ساغر گه بریزد خون/چو خمرم گه بجوشاند، چو مستم گه كند ویران
ای كه میان جان من تلقین شعرم میكنی/گر تن زنم خامش كنم ترسم كه فرمان بشكنم
از منظر مولانا آن كس كه از خود خالی میشود و به مقام خاموشی میرسد خالی نمیماند، از خداوند پر میشود. او آشكارا خلاء و خاموشی وجود خود را از این دست میدانست. آوردهاند كه وقتی خادم خود را كاری میفرمود، و چون او در ضمن اظهار سمع و قبول خویش “ان شاء الله” بر زبان میراند، مولانا بر وی بانگ زد: “ای ابله! پس گوینده كیست؟”.
(3) اما عالیترین مرتبه سكوت عارفانه را مولانا در اواخر عمر خود آزمود: سكوت مقام فنا. مولانا در حدود دو ماه آخر عمر خود یكباره سرایش مثنوی شریف را ناتمام رها كرد. این سكوت ناگهانی برای بسیاری از نزدیكان مولانا شگفتانگیز مینمود. فرزند او سلطان ولد پدر را به اتمام داستان شهزادگان و قلعه ذات الصوّر ترغیب میكرد، اما مولانا در پاسخ به این اشاره بسنده كرد كه “قوّه نطق من از این پس به گفتار نمیآید و باقی آن داستان هم بیواسطه لفظ و زبان، در گوش دل آن كس كه نور جان دارد گفته میآید و حاجت به نظم و بیانش نیست.”
ظاهراً در میان نزدیكان مولانا تنها حسامالدّین بود كه به فراست دریافت این سكوت ناگهانی نشانه تحوّلی ژرف در وجود مولاناست، و این سلطان شگرف سخن اكنون به وادی ماورای سخن گام نهاده است. احیاناً نزدیكی گامهای مرگ در تجربه سكوت فناآمیز بیتأثیر نبوده باشد. مرگ از منظر مولانا نقطه عطف است، آغاز تجربهای بكلّی دیگر. او خود پیشتر در بیان تجربه عارف از مرگ پرندهای را مثال میزند كه در قفسی در میانه باغ گرفتار است. پرنده از ورای میلههای قفس باغ دل انگیز و بهاری و جمع مرغان هم جنس و هم نفس را میبیند، و بیتابانه خود را به هر سو میكوبد تا گریزگاهی بیابد. این شوق رفتن وقتی بیشتر زبانه میكشد كه مرغ گشوده شدن در قفس و پیوستن به معشوق را بسی نزدیك ببیند:
مرگ شیرین گشت و نقلم زین سرا/چون قفس هشتن پریدن مرغ را
آن قفس كه هست عین باغ در/مرغ میبیند گلستان و شجر
جوق مرغان از برون گرد قفص/خوش همی خوانند ز آزادی قصص
مرغ را اندر قفص زان سبزه زار/نه خورش ماندست و نه صبر و قرار
سر ز هر سوراخ بیرون میكند/تا بود كین بند از پا بركند
چون دل و جانش چنین بیرون بود/آن قفص را در گشایی چون بود؟
برای عارف مرگ سرآغاز استحالهای وجودی در صمیم هستی اوست و پیوندی عمیق با وصال محبوب دارد. و همین است كه این تجربه را برای او بسی شوق انگیز و خواستنی میكند:
چون جان تو میستانی چون شكرست مردن/با تو زجان شیرین شیرین ترست مردن
بگذار جسم و جان شو، رقصان بدان جهان شو/مگریز اگرچه حالی شور و شرست مردن
از جان چرا گریزم، جانست جان سپردن/وزكان چرا گریزم كان زرست مردن
چون زین قفص برستی در گلشن است مسكن/چون این صدف شكستی چون گوهرست مردن
چون حق تو را بخواند، سوی خودش كشاند/چون جنّت است رفتن، چون كوثر است مردن
سكوت فناآمیز حال عارف است وقتی كه از هر حالی میرهد، منطق گفت و گو با معشوق است وقتی كه دوگانگیها از میانه برمی خیزد و آنچه میماند جز نفس حضور نیست.
مولانا تجربه نوعی فنا را در افق هستی خود نزدیك دید، و تازیانه همین شهود بود كه اسب روح او را به گنبدی كردن واداشت تا از گردون خودی یكسره درگذرد. در اواخر دفتر ششم اندكی پیش از پایان بیپایان مثنوی شریف، مولانا از طلیعه آن تحوّل وجودی در قالب تمثیلی جذاب و روشنگر خبر میدهد. او در این ابیات كه احیاناً فقط چند ماهی پیش از مرگ خود سروده است بصیرتمندانه میگوید كه ما اسب سخن را تا بدینجا راندیم، و آنچه را كه گفتنی بود گفتیم، اما اكنون به لب دریای جان رسیدهایم، و در این دریا دیگر نمیتوان با مركب سخن راند. برای پیمودن بحر باید از اسب فرود آمد و بر قایق سكوت نشست. اما بالاتر از آن، وقتی كه با قایق سكوت به میانه دریا میرسیم باید آن قایق را نیز در هم بشكنیم كه سكوت هم خود از جنس حجاب است.
سكوت و سخن فقط در سیاق نشانههای زبانی معنا دارد. اگر زبانی دركار نباشد خاموشی “سكوت” نیست، “گنگی” است. اما حضور نشانه از جدایی دالّ و مدلول حكایت میكند. بنابراین، سكوت هم همچون سخن به مقام فراق متعلق است. اما در مقام فنا، وقتی كه عاشق فاصله میان خود و معشوق را درمی نوردد و فراق از میانه برمی خیزد، نشانهها بیكار میشود، و به دنبال آن، “سكوت” هم همچون “سخن” محو میگردد. مقام فنا و وصال ورای سكوت و سخن است، هرچند كه در دل “سكوت مافوق زبان” هزار و یك سخن میان “من” عارف و “من من تر” او ردّ و بدل میشود:
این مباحث تا بدینجا گفتنی ست/هرچه آید زین سپس بنهفتنی ست
ور بگویی ور بكوشی صد هزار/هست بیگار و نگردد آشكار
تا به دریا سیر اسپ و زین بود/بعد ازینت مركب چوبین بود
مركب چوبین به خشكی ابترست/خاص آن دریاییان را رهبرست
این خموشی مركب چوبین بود/بحریان را خامشی تلقین بود...
وآن كسی كش مركب چوبین شكست/غرقه شد در آب او خود ماهیست
نه خموشست و نه گویا نادریست/حال او را در عبارت نام نیست
نیست زین دو هر دو هست آن بوالعجب/شرح این گفتن برونست از ادب
سكوت مقام فنا نفس ماهی شدن است در ژرفای دریای جان.